|
|
![]()
![]() Radio Zamaneh - 21 new articles
مداد رنگیهای خاوری در مجموعهی مادمازل کتیالیاتی اگر چه حالا شناخته شده است و در فضای داستانی ما و در فضای سایبری ادبیاتِ ما، نویسندهای نامآشناست، اما وقتی در سال ۱۳۸۰ مجموعهاش را به نشر چشمه داد، چندان نام آشنا نبود. مادمازل کتی نخستین کتاب میترا الیاتی است و با انتشار این کتاب بود که او بیدرنگ در قلمرو ادبیات داستانی ما به چهرهای شناختهشده تبدیل شد. او از نسل سوم نویسندگان ماست، نسل سالهای پس از انقلاب ۵۷ و پس از جنگ و اثر تلخ این دو واقعهی عظیم تاریخی ایران زمین را میتوان نه تنها در نوشتههای الیاتی بلکه در نوشتههای همهی نسل سومیها یافت. پس از موفقیت مادمازل کتی، زمانی که فضای مجاز در حال رقابت با کتاب بود، الیاتی رو به وبگردانی و سایتسازی آورد، جن و پری زاده شد و با خلاقیت خالقش و چند وجهینگریاش(شعر، نقدِ کتاب، نقد داستان، داستان، معرفی کتاب، گفتگو و ...) به زودی به رسانهی ادبی موفقی تبدیل شد. حالا تنها کافی است کلمهی جن را در جعبهی جستجوی گوگل تایپ کنید، در اولین سطر، جن و پریِ الیاتی معرفی میشود (گوگل، وب سایتها را بر اساس معروفیت و میزان لینک به آن و تعداد کلیکها در آن رتبهبندی میکند). مادمازل کتی، شهرتی در خور یافت با داستانهایی که نویسندهیآنها یک زن شرقی است. داستانهایی خمارگونه که خواننده را در پنجهی پیچشهای ساختاری و لذتِ یافتن در هزارتوی زمانی، اسیر و گرفتار میکند. این درک و این طعمِ لذت از مادمازل کتی آن را به زودی محبوب کرد و بعد در کانون دید منتقدان بسیاری قرار گرفت. نقدها و حاشیههای بسیاری بر آن زده شد1. و سپس در رویداد ادبی بنیاد گلشیری، در سال ۱۳۸۱ جایزهی نخست «اولین مجموعه داستان » را از آن خود کرد. بعدها مادمازل کتی جایزهی کتاب سال «خانه داستان» را نیز از آن خود میکند تا یک مجموعهی کم حجم در داستان کوتاهِ زنان ایران زمین به پیش بتازد. مادمازل کتی چیزی دارد که در این وانفسای کتاب خوانی که تیراژ ناشران معروف ما به ۱۰۰۰ یا حداکثر ۲۰۰۰ محدود میشود، در تیراژی خوب به چاپ چهارم رسیده است. کاش میشد این راز سر به مهر موفقیت را از خود مادمازل کتی پرسید. مجموعهی مادمازل کتی، کتابی است در قطع وزیری با حجمیاندک و وزنی سبک، شبیه کتابهایی که حالا با مینیمال شدن زندگیها باب شدهاند، انگار مادمازل کتی برای خوانشی یک جلسهای طراحی شده است، همان تعریفی که آلن پو از داستان کوتاه داشت؛ داستانی که بتوان در یک نشست خواندش. مادمازل کتی با حدودی ۸۰ صفحه میتواند کتاب راه باشد. کتابی برای همه جا و همهی فصول. فهرست مجموعه، نشانگر این است که با هفت داستان کوتاه مواجهایم، که اگر عدد کلی یعنی ۸۰ را بر تعداد داستانها تقسیم کنیم میانگین هر داستان حجمی حدود نه صفحه خواهد داشت. داستانهایی برای خوانش یک نشستی. بگذریم که قد و قامت هیچ دو داستانی با هم شباهت ندارند، چه از لحاظ قامت و چه از لحاظ سوژهی داستانی و مفهومی... یکی حدود بیست صفحه است و یکی تنها در دو صفحه تاب میآورد، یکی داستان مهاجری عاشق است و یکی داستان مرگی در قاب عکس. جلد مادمازل کتی، در طیف سه رنگی چاپ شده، خاکستری عمیق و نارنجی رو به خاکستری و سیاه. جلد با عنوان درشت مجموعه در وهلهی اول به چشم میآید، مادمازل کتی. یعنی اولین، بلندترین و لذتبخشترین داستان مجموعه. تصویر جلد رگههایی از تمام داستانها را در خود دارد. زنی رو به غرب با کلاهی شاپویی و گیسهایی نامرتب. در پس زمینه، تصویر ساختمانی است نیمه فروریخته یا در حال فروریزش، همان موضوع مطرح شده در حداقل دو داستان از هفت داستان مجموعه، مهاجرت از ویرانیها و رفتن به سوی ناشناختهها. دید الیاتی نسبت به این ناشناختهها دیدی سیاه است و به عبارتی با توصیف الیاتی از فضای بَعد از مهاجرت میتوان گفت از دیدگاه او انسان همیشه در برزخ است. پشت سر در حال فرو ریختن و پیش رو در حال آوار شدن بر سرمان. مهاجر پشت سرش درها را میبندد به امید گشوده شدن در باغ سبزی اما ... «... کسی پشت سر در را میبندد، از پنجره خیره میشویم به تودههای خاکستری ابر. یحیی میگوید: باید با آنها میماندیم، حتی اگر زیر یک سقف میمردیم...» بخشی از داستان پناهنده2. رنگ جلد یکدست جز در مواردی اندک خاکستری عمیق است و این در تطابق با فضای کلی حاکم بر هفت داستان مادمازل کتی است. فضایی خمارگونه و گاه هذیانی و گاه آلنپو وار... مادمازل کتی داستان مهاجری است پیچیده در شولای غم غربت، او ایرانی است اما در ایتالیا. آنجا با ذهنی سر میکند که مدام درگیر یادبودهای تلخ و شیرین گذشته است و عذابآور اینکه این ذهن، ذهن خودش است. البته این یک امتیاز به خواننده است تا از ورای خاطرات گاه و بیگاه و سیال ذهن راوی به زندگی تلخ راوی برسد. او در شولای غربت با زنی مهمانخانهدار طرح دوستی میریزد، البته این زن که نامش مقدس است چون بر داستان گذاشته شده، بعد بر مجموعه و بعد همین عنوان است که الیاتی را از لحاظ نام گسترش داد، مادمازل کتی. او سنگ صبور راوی است، زنی الجزایری و به ظاهر همچون راوی در شولای غربت. شاید غربت هر دو را محتاج داشتن یکدیگر کرده. مادمازل کتی به عبارتی بهانهی روایت این داستان حدودی سی صفحهای است. بیشک اگر مادمازل کتی نبود راوی در سکوت مانده بود و شخصیتی خلق نمیشد و مجموعه نوشته نمیشد و بعدش کسی دیگر نمیتوانست داستان کافه پری دریایی را بخواند، البته اگر قائل به نظریهی ربط عناصر و علت و معلول باشید. به هر حال، راوی داستان را از زمانی آغاز میکند که مادمازل کتی به یکباره گم میشود و راوی به جستجویش میرود انگار این زن مادر اوست. راوی که هنوز خمیرهی وجودیاش قُرص نشده از ایران مهاجرت میکند و چون هنوز به آن ثبات کافی نرسیده هنوز به دنبال مادر است، اگر چه این در ناخودآگاه راوی است و هرگز بیان نمیشود اما توصیفات و دلتنگیها و احساسش به مادمازل کتی، این گمان را تقویت میکند که راوی سیر نشده از مادر خویش و در شولای غربت هم به دنبال جایگزین مادر خویش است و مادمازل کتی را مییابد. شاید برای همین است که از میان این همه شخصیتِ در داستان که گاهی حتی مهمتر از مادمازل کتی هستند تنها نام مادمازل کتی است که بر تارک و عنوان داستان خودنمایی میکند. از این منظر، داستان، داستان عشق و عاشقی نیست بلکه داستان مهر و محبت و نیاز به لطافت مادری است. راوی وقتی این زن را گم میکند چنان فرزندی که دست مادرش را در شلوغی جمعیت گم کرده... «... باید دنبال مادمازل کتی همه جا را بگردم، نباید گریه کنم.... مادمازل کتی که باشد نشسته که باشی توی ایوان مهمانخانهاش میشود از همین بایدها و نبایدهای پدر گفت...» داستان در لایهی دوم قصویت و روانشناسانهنگری شباهتی دارد به قصههای مجیدِ هوشنگ مرادی کرمانی. آنجا مجیدی هست با اخلاقی خاص و تا حدودی شبیه اخلاق راوی مادمازل کتی و بعد بیبیای که نه مادر مجید است و نه غریبهای دور، بلکه به نوعی جان پناه و گاه سنگ صبور برای مجید و اینجا مادمازل کتی همان بیبی است. میشود گفت مادمازل کتی نوعی مینیاتورواره است از قصههای مجید اما این بار نویسنده زنی است که تجربهی مهاجرت را نیز در پشت سر دارد.
داستان را اگر باژگونه کنیم به نکتهای غریب دست مییابیم. داستان، داستان الکتراست. راوی از منظری نوعی سایهی پنهان از روح مؤلف است و مؤلف زنی شرقی است که چون تمام زنان واجد خصوصیات روحی زنانهای است، در بخشی از داستان بر این منظر صحه گذاشته میشود: راوی قصهی بیماریاش را میگوید و اینکه مادرش او را به بیمارستان رسانده اما روایت اینجا رنگ دیگری میگیرد، راوی اینجا از قالب مرد بودن کمی در میآید و به خود حقیقیاش، به زن بودنش نزدیک میشود، انگار راوی زن میشود و در حال زایمان است: «... تیلههای رنگی چسبیدهاند به سقف.
و بعد راوی بچهاش را به دنیا میآورد «... چشمم موج بر میدارد... بچهام قد میکشد...
در جای دیگری از داستان، باز هم این حقیقت که راوی زن است به خودآگاه مؤلف و خواننده نیشتر زده میشود. مادر، پیراهن و دامن دختر مردهاش را به راوی میدهد تا بپوشد: «... پیراهن را داده بود تا تنم کنم. دامنم به زمین میکشید... دست به موهای درازم کشید...» همان، ص ۱۴ الکترا در زنان همان عنوان موازی با اودیپ در مردان است. زن از مادر خویش به نوعی نفرت دارد و مدام قصد دارد تا جایگاه مادر را در نزد پدر بیابد. مادمازل کتی از منظری داستان زنی است که در تب و تاب است که مادر را محو کند و زمانی که مادر را محو کرد( چه محو فیزیکی و چه محو ذهنی) به تکاپو میافتد تا این گناه خویش(محو مادر را) به نوعی توجیه کند. مادمازل کتی داستان بعد از محو شدن مادر است و راوی که برای فریب خودآگاه در جامهی مردانه فرو رفته، در عذاب گناه خویش. اما این را هرگز در خودآگاه خویش نمیپذیرد که شاید مسبب رفتن و محو مادر او بوده، برای همین سعی میکند تا مادر را در ذهن خویش بازآفرینی کند. راوی مدام مادمازل کتی(مادر) را در خاطراتش بازیابی میکند ولی داستان زمانی به پایان میرسد که راوی متوجه کردهاش میشود و چون اودیپ به جرم کردهاش، کور میشود. «... ایستگاه خلوت است. باران میبارد. سوار اتوبوس میشوم. مینشینم ردیف آخر. میدان را دور میزند. چراغ سر در هتلها روشن وخاموش میشود. مهمانخانهی مادمازل کتی رو به مدیترانه خاموش ایستاده، پلکهایم روی هم میافتد». همان، ص ۴۰ راوی زمانی که در مییابد. واقعاً مادمازل کتی(بااندکی استحاله بخوانید مادر) محو شده؛... مهمانخانهی مادمازل کتی رو به مدیترانه خاموش ایستاده (صفت ایستاده بیشتر بر انسان تطابق دارد تا بر مهمانخانه و با این صفت، در مییابیم که مادمازل کتی خود خاموش شده) متوجه گناه خویش میشود و بعد کور میشود... پلکهایم روی هم میافتد... داستان در یک برش دیگر، داستان عشق است. عشق عرفانی راویای به یک مؤنث، زرینه. عشق یک دستفروش به دختری. عشق پدری(پدر راوی به زنش)، عشق پدری به لعیا، عشق برادری به یک زن کافهدار( انگار در سرنوشت مردان این خانواده است که همه دل در گرو عشق به زنانی کافهدار و مهمانخانهدار داشته باشند)، اما در همه حال این عشقها، به آن عشق افلاطونی و مثلی نمیرسند. عاقبت این عشقها سیاهی است و تباهی. پدر در عشقش به لعیا، آبروی خویش را از کف رفته میبیند. برادر پس از مدتی زندگی با عشقش، سرخورده باز میگردد و راوی ویلان میشود. از بالا که به مادمازل کتی نگاه کنی، داستان نقاشی است مهاجر در غربت که به دنبال سنگ صبورش آواره میشود و به دنبال این زن که شاید جنبههایی معشوقهگونه نیز داشته باشد همه جا را واکاوی میکند، اما هر چه میگردد کمتر مییابد انگار از ازل نبوده. مادمازل کتی به مثابه جعبهی مداد رنگی است با هزاران رنگ گونهگون از روحیات و روانشناسی زنانه. کافی است دست ببری و مشتی مداد رنگی برداری... دستت پر میشود از رنگین کمان. ماهمنیر از لحاظ نام گذاری شاید این داستان را مینیمالیستی بتوان نام نهاد. داستانی در حد و اندازههای یک طرحواره. اما آنچه به آن روح داستانی بخشیده، روایت از پیچشهای روح بیمار یک پیرمرد رو به مرگ است.
تنها از لحاظ مفهومی این دختر، نور نیست بلکه اسمش هم این خصیصه را دارد. ماه منیر، در هر دو بخش، چه ماه و چه منیر، هر دو منبع و سرچشمه نور هستند. منیر همان منور است و همان نور. لذت داستان در یک پیچش زیباست. چه اگر این پیچش نبود، داستان به حد و قامت یک طرحواره افول میکرد. پیرمرد میمیرد. البته شاید مرگش در کلمات سیاه داستان ذکر نمیشود بلکه باید در سفید خوانی متن به آن رسید. پیرمرد با مرگ ماه منیرش بیشک خواهد مرد. چون دیگر مراقبی ندارد. از دیگر سو، از منظر روانکاوانه، ماه منیر جنبهی زنانهی پیرمرد است یا همان آنیما. زمانی که آنیما بمیرد، شخص خواهد مرد و مرگ آنیما(ماه منیر) مرگ پیرمرد است. با این پیشفرض که ماه منیر همان پیرمرد است، میتوان پلهها و نردههایی که باعث مرگ ماه منیر میشوند را به زندگی تشبیه کرد. پلهها مراحل زندگی هستند، کودکی، جوانی و پیری و نردهها، سلامتِ جسمانی. پیرمرد دیگر قوتی و رمقی ندارد، نردهها همیشه لنگر میخورند. یکبار به سمت دنیای مرگ و یکبار به سمت دنیای پیش از مرگ، لنگری بین دو دنیا. پناهنده داستان، شاید برادر داستانِ اولِ مجموعه باشد. چون هر دو به یک مضمون اشاره دارند. مهِ دلتنگی و شولای غربت اما تفاوت بزرگ با داستان نخست، در شخص روایتگر است. در مادمازل کتی، روایتگر اول شخص اما اینجا روایتگر، ما، اول شخص جمع است. انگار با این ترفند مؤلف خواسته تسری بدهد این غم و مرگ در غربت را به همگان. جذاب اینکه داستان باز هم داستان عشق است. عشق یحیی به مینا. عدهای ایرانی در غربتِ مهاجرت، مدام در خودند و فرو رفته در غم. داستان باز هم به مانند داستانهای دیگر مجموعه ساختاری به هم ریخته دارد. معادلهی خطی داستانِ سنتی در این مجموعه هیچ گاه رعایت نمیشود. داستان مانند داستانهای سیال ذهن و مدرن، پیچشی آبشارگونه دارد. داستانی گاه از آخر روایت میشود تا به اول برسد و گاه داستان از نیمه شروع میشود و نیمهی ناگفته در لابلای نیمهی در حال روایت گفته میشود. مرگ یحیی نقطهی آغاز پناهنده است. او که خودش را دار زده، به نوعی یک بازتاب از زندگی پناهندگان دیگر است. یک پیشگویی شوم که چه بر سر دیگر پناهندهها خواهد آمد. یحیی را با آمبولانس تشییع جنازه میبرند و به دوستان و همراهان یحیی میگویند که سفارت بقیهی کارهایش را بر عهده میگیرد. این زمان حال است، اما در روایتِ زمانِ حال گاه گاه دیالوگی از یحیی هست که پرتوی میشود بر دلیل خودکشیاش. «... گور پدرشان با پناهندگی دادنشان...» همان، ص ۵۰ به ظاهر دلیل خودکشی سختگیریهای کشور مقصد بوده اما دلایل، بیشتر بر جنبهی دیگر بنا شدهاند. بهانه میناست؛ مینا، عکسی تکیه داده شده به شمعدانیها. مینا، عکسی میان انگشتان کشیدهی یحیی. مینا، عکسی همیشه همراه یحیی. مینا، بهانهی ساز زدن یحیی. شمعدانیها شاید این داستان بامزهترین داستان مجموعه باشد به گمانم، از این نظر که تنها داستانی است که از تلخیِ لبریزِ دیگر داستانها چندان در آن خبری نیست. داستان طنز جذابی را بارور است و در عین کوتاهیاش نقطهی ثقل مجموعه است. از لحاظ حجمی تقریباً در میانای کتاب است و از لحاظ تعدادی و فهرستی در میان، سه داستان قبلش و سه داستان بعدش. انگار داستان شمعدانیها لولایِ درِ مجموعهی مادمازل کتی است. در را باز میکنی و سر و صدای شخصیتها را در ورای در میشنوی، اگر حتی خوب گوش بدهی و صدای ساز غمگنانهی یحیی اجازه بدهد میتوانی صدای شکستن نردههایی قدیمی و سست و بعدش حتی صدای شکستن مهرههای پشت و شکستن استخوانهای دختری را بشنوی که از پلهها سقوط میکند. شمعدانیها شیطنت الیاتی است تا تلخی یک مجموعهی تلخ را بگیرد. کسی چه میداند شاید هم تجربهی خود الیاتی باشد. مرد و زنی به همراه یک مدیر فروش(معاملات ملکی) برای دیدن خانهای در بیرون شهر میرانند. مدیر فروش مدام از خانه تعریف میکند و با این تبلیغاتِ زبانی، زن را نادیده دوستدار خانه میکند. اما شوهر از پرت بودن خانه و دور بودنش مدام گلایه میکند. لحظه به لحظه که پیش میرویم و زن به خانه نزدیکتر میشود عشق زن به این خانه بیشتر میشود اما مرد مدام گلایه میکند. وقتی که وارد خانه میشوند، شوهر بیحوصله در بالکن میایستد تا سیگاری آتش بزند و در اینجاست که همه چیز به یکباره واژگونه میشود. شوهر دختری را میبیند که در بالکن رو به رو... «... دختر پیراهنی سرخ را از توی سبد برداشت و تکانش داد...» همان، ص ۵۷ توجه مرد به دختر... بعد زن میآید و متوجه نگاه هیزِ شویش به آن دختر در بالکن رو به رو میشود و بعد با این دریافت ورق برمیگردد. زن دیگر خانه را نمیخواهد و اما مرد دوستدار خانه میشود... زن ناراضی از خانه به دنبال مدیر فروش از خانه بیرون میزنند اما «... مرد زل زده بود به بالکن رو به رو...» داستان باز هم حاوی روانشناسی زنانه است. حسادت زن نسبت به رقیبی تازه اما دور... مثل همیشه داستانی در حدود سه صفحه، مثلهمیشه تفاوتی دارد با همزادهای دیگرش، البته، روایتِ مثلهمیشه با تو راوی است، یک راوی خطابی، خصوصیت جذاب این گونهی روایی در این است که انگار مؤلف به خواننده خطاب میکند و دیگر خواننده نیست که مؤلف را میخواند بلکه مؤلف است که خواننده را میخواند.
شاکلهی کلی داستان همین بود اما نقطهی پیچش داستان در این است که لیلا برادری دارد داوود نام، او کور است و محتاج پرستاری. محتاج کسی که او را به گردش ببرد. در چم و خم پس از مرگ مادر و پدر. لیلا تنها جانپناه و تکیهگاه داوود میشود. در این میان است که ردی از شخصیتی دیگر میبینیم، کمال، او به ظاهر نقش یک عاشق پاکباخته و لجوج را دارد و سعی میکند فلسفهی زندگی لیلا را یا آنچه لیلا به آن باور دارد را عوض کند. فقط با گفتگو. فلسفهی لیلا در سوختن به پای داوود است اما کمال میگوید: «...پس زندگی خودت چی؟» همان، ص ۶۴ تنها اوج داستانیِ مثلهمیشه در تصمیم لیلاست. او زندگیاش را فنا میکند تا برادرش را زندگی بخشد. پروانهای که میسوزد تا نور شمع یک لحظه بدرخشد. چرخش دیگر داستان در انتهای داستان است، وقتی لیلا به دنبال کار است مردی از ایستگاه اتوبوس او را تعقیب میکند، از نشانهها میشود حدس زد او کمال است. اما از این منظر داستان باز در قالب نقد روانشناسانه و رواندرمانی قرار میگیرد. لیلا، زنی است که به شدت عشق به مادر شدن دارد و از سویی اوکه خود را در بیماری مادر و مرگ پدر به نوعی مقصر میداند (چون داوود کاری از دستش ساخته نیست و تنها لیلاست که باید چون مسیح مصائب را بر دوش بکشد.) لیلا برای جبران مافات و گناه نکردهاش، (گناه نکردهی مسیح) از زندگی خویش چشم میپوشد. او میسوزد تا داوود رنگ آسمان را ببیند. نمیدانم فیلم رنگ خدا کی ساخته شده، اما میشود بین اینها لایههای معنایی مشابهی یافت، تشابه و نه تأثیرپذیری. مثل همیشه، شاید از لحاظ قامت در قد و بالای یک داستان مینیمال جای بگیرد اما خصیصهی بارز چنین داستانهایی با قامتی چنینی کوتاه، فشردهنویسی و تلخیص است و از سوی دیگر ارائهی یک موقعیت ثابت با یک یا دو شخصیت. اما مثل همیشه، داستان زندگی یک دختر است از طفولیتش تا جوانی. زمانی طولانی با شخصیتهایی زیاد برای یک داستان در حد سه صفحه... میمانیم توی تاریکی میمانیم توی تاریکی داستانی است انفجاری، انفجار از تصویر و معنا. زنی پس از مرگ شوهرش مجدداً ازدواج کرده و قاب عکس شوهر پیشینش را روی میز عسلی گذاشته. او از شوی اولش پسری دارد و این پسر چندان دل خوشی از پدر تازهاش ندارد. زن میگوید: «هیس، گریه نکن، پدر عصبانی میشه»
تحول این طرح در قلم الیاتی، در تغییر شیوه و متد روایتی است. یعنی راوی نه زن است و نه پسرک و نه شوی جدید، بلکه روایتگری بر دوش شوهر مرده است. روایت باز هم پلهای عقب میرود، مرده هم روایتگر نیست بلکه روایت بر دوش عکس شوهر مرده است. همه چیز از نگاه این شوی مرده نقل میشود. یک زاویهی اول شخص مرده در قاب یک عکس. اگر این شیوهی روایتی را از داستان بگیریم، داستان فرومیپاشد و تنزل میکند به قالب یک داستان تکراری و کهنه. نمونهی این گونهی روایتی را میتوان در داستان خانه روشنان گلشیری مشاهده کرد، آنجا هم اشیاء نقش روایتگری را بر دوش میگیرند. میز و صندلیها در خانه روشنان به مانند قاب عکس در این داستان میشوند راوی. میمانیم توی تاریکی باز هم به ساختار داستانهای دیگر پای بند است، یعنی آغاز از پایان و بعد زندگی گذشته در لابلای گفتن این پایان گفته میشود. میگویند در هر داستان یک یا چند موتیف و کنش تکرارشونده است، در میمانیم ... واژهی خنده موتیف تکرارشونده است. راوی میخندد و میخندد. یک خندهی ثابت و بیتغییر. کارکرد این موتیفِ مکرر، در اثبات این نکته است که راوی یک قاب عکس است و تمام. قاب عکسی از لحظههای خوش گذشته. به عبارتی این نکته در قالب کارهای الیاتی مثل یک پرتو مکرر است. حتی در کارهای نوترش، چون داستانهای کافهی پری دریایی. غالب کارهای الیاتی در شوربختی و سیاهی میگذرد و گاه که شیرینی یا خنده (البته بیشتر این خندهها نیز تصنعی است یا برای عکس و تصویر است یا برای یک لحظهی گذراست و تمام) دیده میشود در گذشتهای دور بوده و تمام شده و هرگز تکرار نخواهد شد، گویی الیاتی در تمام کارهایش یک فلسفه دارد، تلخ است همه چیز و مفری نیست و چنین است سرنوشت. یوسف پلنگکش شاید بشود ادعا کرد که یوسف پلنگکش تنها داستانی است در این مجموعه که ثقل داستان بیشتر بر دوش قصویت به معنای کلاسیکی آن است. یعنی ساختار و زبان و همه چیز در خدمت قصه است. اما در داستانهای دیگر ساختار و فرم پا به پای قصویت به پیش میتاخت تا به داستانهایی برسیم که ساختار و فرم اساعهی ادب میکند در برابر قصه. یوسف پلنگکش داستان مردی است یوسف نام که به پلنگکشی شهره است. او مدتها پیش در گذشتهای دور ساکن شهر بوده و دبدبه و کبکبهای داشته (باز هم شیرینی در گذشتهای دور است) اما بنا به دلیلی دچار بیماریای شبیه ماهگرفتگی در صورت میشود و نیمهی صورتش تاریک میشود. با این صورت است که به خواستگاری عشقش میرود اما یادش میرود که: «...یادش رفت وقتی پری ناز با سینی چای آمد توی اتاق، دست بگذارد روی سطح تاریک و کبود صورتش...» همان، ص ۷۳ با این توضیح، دایی یا یوسف به عشقش نمیرسد و پری ناز دل او را میشکند. دایی برای جبران این دلشکستگی به کوه و کمر پناه میبرد. او ظاهراً از تهران به دامن بکر همدان (بید محله) پناه میبرد و ماندگار میشود. داستان با مرگ او پایان میگیرد. اما روایت یوسف... بر دوش یوسف نیست. یوسف شخصیت اصلی است اما روایت بر دوش یک شخصیت فرعی، خواهرزادهی یوسف است. او نیز شباهتهایی با داییاش دارد؛ چندان دل خوشیای از شهر ندارد و عاشق روستاست. با مسافرتهای او به نزد داییاش و شنیدههای او از داییاش است که داستان یوسف ... ساخته میشود. با این توضیح راوی اندکاندک میفهمیم که یوسف حالا در زندگی عزلتگونهی بعد از ماه گرفتگیاش، بیشتر به خاطر کشتن یک پلنگ شهره شده و اصلاً نام دوم داییاش شده. برای همین این موضوع، کشتن جانوری مثل پلنگ که خود شکارچی ماهری است بدل به بزرگترین دغدغهی راوی میشود. جا به جا از داییاش درباره شکار و کشتن پلنگ میپرسد اما در نهایت و در اوج داستان در مییابیم که یوسف اصولاً انسانی است با دلی بسیار رئوف و لطیف. او حتی آزارش به مورچهای نرسیده است و راوی متعجب از این اقرار دایی میپرسد پس چطور آن پوست پلنگ در اطاقتان... دایی پرده از رازی بزرگ و سر به مهر بر میدارد. او سالها پیش این پوست پلنگ را از یک قهوهچی که دوستش است به بهای گزافی میستاند تا نامش را مثل سابق زنده نگاه دارد. یوسف که در گذشته انسانی با اعتبار و مقبولیت بالا بوده، حالا هم این حس اعتبار و مقبولیت را خواهان است اما ظاهر جدیدش که آلوده شده به ماه گرفتگی این اجازه را دیگر به او نمیدهد تا نقاط قوت خویش را بزرگ کند پس همانطور که پس از بیماریاش به دامن بکر محیطهای روستایی پناه میبرد برای یافتن اعتبار هم به دامن دروغ پناه میبرد، البته دروغی که چندان دروغ هم نیست. نوعی جایگذاری شخصیتی است. دایی مردی است که به قول خودش تیرش خطا نمیرود و اگر دل به شکار میبست بدون شک موفق میشد اما نمیتواند جانداری را بکشد. از طرفی باید آن حس اعتبار و وجههطلبی را نیز اغنا کند و برای همین خویشتن را به جای قهوهچیای میگذارد که پلنگی شکار کرده. پوست پلنگ را میخرد و عنوان شکارچی پلنگ را به نفع خودش مصادره میکند. از سویی دایی شباهتی دارد به شخصیت سروان مینا در داستان رنگ آتش نیمروزی مندنی پور. شباهتها عیان است. آنجا راوی است شاهد که دربارهی شخصیتی داد سخن میدهد که تیراندازی خبره است اما به وقت کشتن یک پلنگ دست و دلش میلرزد (چون خون دخترش در رگهای پلنگ جاری است) و در یوسف... راوی است شاهد که درباره شخصیتی داد سخن میدهد که تیراندازی خبره است اما به وقت کشتن یک پلنگ انگشتها و دلش میلرزد و در میماند از کشتن... مفهوم کلی و فضای مسلط بر داستانها، فضایی است تیره و سیاه و گاه خوفناک. انگار رنگ خاکستری جلد بر همه چیز پاشیده شده و حتی رنگ شخصیتها هم خاکستری شده. و از لحاظ ساختاری آنچه اشتراک داستانهاست در این مجموعه، شباهت هر یک به الگوهای بافتنی است یا شباهت به نقاشیهای مینیاتوری. نقاشیهایی (داستانهایی) با قامتی کوچک لبریز از نقش و نگارهایی ریز و ریز و ریز. مادمازل کتی یک مجموعه داستان نیست بیشتر یک کاشیکاری مینیاتوری است از پسری در مه غربت که قاب عکسی در دست دارد و پشت سرش تابوتی است و زیر پاهایش پوست پلنگی پهن شده. زیر هر کاشیای، کاشیکار تاریخی گذاشته و در بالایِ این گنبدِ مینیاتوری، نامِ کاشیکارِ مینیاتوریست حک شده: میترا الیاتی پانوشتها: ۱. به اینجا نگاه کنید. ۲. تمام ارجاعات به مجموعه مادمازل کتی، مادمازل کتی و چند داستان دیگر، میترا الیاتی، نشر چشمه، چاپ نخست، ۱۳۸۰، تهران رویارویی دولت و دانشگاه آزادمناقشه بر سر دانشگاه آزاد در ایران کماکان ادامه دارد و هر یک از طرفین درگیر، تلاش میکند تا دیگری را حذف کند. در تازهترین اظهار نظر در اینباره، روز گذشته غلامحسین الهام، از اعضای شورای نگهبان، وقف اموال دانشگاه آزاد را «کمک به ادامهی حیات فتنه» توصیف کرده است. «فتنه»، اصطلاحی است که حامیان دولت برای موج اعتراضهایی که پس از انتخابات بحثبرانگیز ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ رخ داد، به کار میبرند. خبرگزاری فارس روز سهشنبه نوشته که الهام همچنین گفته که وقف اموال این دانشگاه، «پولشویی» است. حامیان دولت میگویند که دانشگاه آزاد، اموال و امکاناتش را در اختیار مخالفان و معترضان به نتیجهی انتخابات قرار داده است. مهدی هاشمی رفسنجانی، فرزند اکبر هاشمی رفسنجانی که پس از انتخابات ۲۲ خرداد از ایران خارج شد، به «سازماندهی حوادث پس از انتخابات» متهم شده است. او که عضو هیئت امنای دانشگاه آزاد است، گفته که برای رسیدگی به شعبههای خارجی دانشگاه آزاد به خارج از کشور رفته است. دادسرای عمومی و انقلاب تهران، روز جمعه ۷ خرداد با صدور اطلاعیهای اعلام کرد که ماموران دادستانی تهران چهارشنبهشب ۵ خرداد پس از بازرسی از یکی از ساختمانهای دانشگاه آزاد اسناد و مدارک محرمانهای کشف کردهاند. در این اطلاعیه آمده است: «در پی بازرسی انجام شده از محل اسناد و مدارک زیادی دربارهی برخی قراردادهای نفت و گاز، اسناد مالی غیر مرتبط با دانشگاه آزاد، اسناد محرمانهی دولتی و نیز گزارشهایی مرتبط با یکی از متهمان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری کشف و ضبط شده است.» ناظران مسایل ایران میگویند این اقدام برای تحت فشار گذاشتن مهدی هاشمی انجام شده است.
آغاز مناقشه محمود احمدینژاد، ۱۶ ماه پس از پیروزیاش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴، انتقادات خود را علیه دانشگاه آزاد به طور آشکارا اعلام کرد. هشتم آبان سال ۱۳۸۵، احمدینژاد در جریان بیستمین سفر استانیاش به شهرستان پاکدشت رفت.
۲۰ روز پس از این اظهار نظر احمدینژاد، خبرگزاری فارس که اخبار حامیان دولت را در ماجرای دانشگاه آزاد پوشش میدهد، از تصمیم رئیس جمهوری به عنوان «لرزشهای یک تصمیم انقلابی» یاد کرد. این خبرگزاری ۲۸ آبان سال ۱۳۸۵ نوشت: «لرزشهاي انقلابي كه ریيسجمهور از آن نام برده بود طي روزهاي اخير با در ميان آمدن بحث تغيير در اساسنامه و تكميل اعضاي هيئت موسس دانشگاه آزاد آغاز شده است.»
تصویب اساسنامهی جدید شورای عالی انقلاب فرهنگی پنجم اردیبهشت ماه گذشته، پس از ۴۰ ماه، اساسنامهی تازه این دانشگاه را تصویب و برای اجرا ابلاغ کرده بود. این شورا مهلت یکماههای را برای تعیین رئیس تازهی این دانشگاه مشخص کرده بود. عبدالله جاسبی، رئیس کنونی دانشگاه آزاد نزدیک به ۲۸ سال است که در راس بزرگترین دانشگاه غیر دولتی ایران قرار دارد. در اساسنامهی جدید که شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده، میرحسین موسوی از ترکیب هیئت موسس حذف شده و «شهابالدین صدر، نسرین سلطانخواه، محمدحسن شجاعیفرد، فرهاد رهبر و فرهاد دانشجو» بهعنوان اعضای جدید معرفی شدند. علاوه بر اعضای جدید، اعضای قدیمی هیئت موسس این دانشگاه را «میرحسین موسوی، اکبرهاشمی رفسنجانی، عبدالله جاسبی، عبدالکریم موسوی اردبیلی، حسن خمینی، علی اکبر ولایتی، حسن حبیبی، محسن قمی و حمید میرزاده» تشکیل میدهند. تعیین رئیس جدید دانشگاه آزاد یکی از اختیاراتی است که در اساسنامهی جدید به شورای عالی انقلاب فرهنگی سپرده شده است. بنا بر این اساسنامه، هیئت امنای دانشگاه باید فرد پیشنهادی خود را برای ریاست دانشگاه به منظور تایید به شورای عالی انقلاب فرهنگی معرفی کند. در این اساسنامه پیش بینی شده که در صورت معرفی نشدن رئیس از سوی هیئت امنا، شورای عالی انقلاب فرهنگی اختیار تعیین رئیس دانشگاه را دارد. هیئتهای موسس و امنای دانشگاه آزاد، اساسنامهی تازه را دارای «اشکالات شرعی و قانونی» میدانند.
یک روز پس از این تصمیم، غلامحسین محسنی اژهای، دادستان کل کشور با ارسال نامهای به آیتالله صادق لاریجانی، رئیس قوهی قضاییه، حکم دادگاه را «غیر شرعی» خواند و خواستار دخالت او شد. آیتالله لاریجانی نیز با پذیرفتن درخواست دادستان کل کشور، دستور داد تا پرونده دوباره مورد رسیدگی قرار گیرد. وقف اموال دانشگاه موضوع وقف اموال دانشگاه آزاد که ۷ شهریور ۸۸ مطرح شد، سبب شده که حامیان دولت آن را «بزرگترین سرقت تاریخ و غارت ۲۵۰ هزار میلیارد تومانی» معرفی کنند. با این حال، نمایندگان مجلس روز ۳۰ خرداد ۸۹ کلیات طرحی را تصویب کرد که بر اساس آن دانشگاه آزاد مجاز خواهد بود تا اموالش را وقف کند. این مصوبه مجلس واکنش تند حامیان دولت را به دنبال داشت. پس از تصویب طرح وقف دانشگاه آزاد، تعدادی از تشکلهای دانشجویی حامی دولت اول تیر ۸۹ با گردهمایی در مقابل مجلس تهدید کردند که اگر نمایندگان از تصمیم خود کوتاه نیایند مجلس را به «توپ» خواهند بست. به گزارش خبرگزاریهای ایران، اعضای تعدادی از تشکلهای دانشجویی همچون «بسیج، جامعهی اسلامی و انجمن های اسلامی» پس از موافقت نمایندگان با وقف دانشگاه آزاد اسلامی مقابل مجلس گردهمایی اعتراضی برگزار کردند. آنها ضمن سر دادن شعارهایی تند که پایگاه خبری فراکسیون اقلیت مجلس، پارلماننیوز، آنها را «وقیحانه» دانست، خواستار «انصراف» نمایندگان از تصمیم خود شدند. علی لاریجانی، رییس مجلس شورای اسلامی در واکنش به این موضوع گفت:«شگفت» است که عدهای میخواهند با «غلبهی دهل» صدای «انقلابی و ولایی» مجلس را نشنوند. یکروز پس از این اعتراضات، نمایندگان مجلس ایران به فوریت طرحی رای مثبت دادند که بر اساس آن، مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره دانشگاه آزاد «معتبر» قلمداد میشود. سرانجام دانشگاه برگزاری جلسه هیئت موسس بدون دعوت از اعضای جدیدی که توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی، نشان میدهد که هیئت موسس فعلی این دانشگاه قصد کوتاه آمدن در برابر مخالفانش را ندارد. در جلسهی هفتهی گذشتهی هیئت موسس، میرحسین موسوی که توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی از ترکیب هیئت موسس این دانشگاه کنار گذاشته شده بود، شرکت کرده است. روزنامهی کیهان نوشته که آیتالله هاشمی رفسنجانی تاکید کرده به دلیل غیر قانونی بودن مصوبهی شورای عالی انقلاب فرهنگی، از موسوی دعوت کرده تا در جلسه هیئت موسس حاضر شود. با این حال در طرف دیگر ماجرا، خبرگزاری فارس روز هفتم تیر خبر داد که شورای عالی انقلاب فرهنگی به زودی رییس جدید دانشگاه آزاد را انتخاب میکند. این خبرگزاری از فرهاد دانشجو، علي اكبر ولايتي، غلامعلي حداد عادل و پرويز داودي بهعنوان گزينههاي ریيس جديد دانشگاه آزاد نام برده است. خبرگزاری فارس در عین حال احتمال معرفی جاسبي و ميرزاده، دو عضو قدیمی هیئت موسس را برای ریاست دانشگاه از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی ضعیف دانسته است. همچنین نسرین سلطانخواه، عضو جدید هيئت امناي دانشگاه آزاد نیز امروز خبر داده که جلسه هيئت امنا برای معرفی سه گزینهی ریاست دانشگاه آزاد به شورای عالی انقلاب فرهنگی، ۱۴ تیر برگزار میشود. خبرگزاری فارس به نقل از سلطانخواه نوشته که احكام اعضاي هيئت امناي جديد دانشگاه آزاد از سوي ریيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي صادر شده است. به نظر میرسد هفته آینده، رویارویی هیئت موسس دانشگاه آزاد و دولت وارد مرحلهی تازهای خواهد شد. دانشگاه آزاد، ۳۵۷ واحد دانشگاهی و مرکز آموزشی در ایران، لبنان، امارات متحده عربی، انگلیس، تانزانیا و ارمنستان دارد و وسعت فضای آموزشی، پژوهشی، فرهنگی، اداری، بیمارستانی، درمانی و بهداشتی، ورزشی و رفاهی آن هم به ۱۴ میلیون مترمربع می رسد. مسئولین دانشگاه آزاد، تعداد دانشجویان این دانشگاه را یک میلیون و ۵۰۰ هزار نفر و تعداد فارغ التحصیلان آن را هم دو میلیون و ۸۰۰ هزار نفر اعلام کردهاند. رویای گاز آزادزغال سنگ؟ خیلی کثیف است. انرژی هستهای؟ گران و بحثبرانگیز. انرژیهای تجدیدپذیر؟ غیرقابل پیشبینیاند. برای تأمین نیازمان به انرژی و قطع نشر کربن، نیازمند منبعی وافر از نوعی انرژی پاک و ارزانیم که صبح و شام و در هر آبوهوایی بتوان استحصالاش کرد. ما خوششانسیم؛ چون گاز طبیعی، چنین منبعیست. فراوانیاش آشکار و برجستهترین ترکیباش، متان؛ پارکترین سوخت فسیلی. پس استفاده از گاز بهجای زغال سنگ در تولید برق، میتواند که نشر گازهای گلخانهای را به نصف نیروگاههای معمول امروز، کاهش دهد. ولی یک لحظه صبر کنید؛ اندوختهی گاز زمین هم مثل نفتاش اینقدر سریع اتمام مییابد و آیا اغلب این منابع، زیر پوست کشورهایی نیست که شاید نخواهند اندوختهی خود را با دیگر جهانیان تقسیم کنند؟ در سال ۲۰۰۶ میلادی بود که روسیه طی بحرانی سیاسی در اروپا، صادرات گازش را به اوکراین متوقف نمود و بهناگاه، گاز هم به جمع دیگر سوختهای پردردسر فسیلی پیوست. هرچند این به چهار سال پیش برمیگردد؛ اما همهچیز در مسیر دگرگونیست. ظهور فناوریهای نو در استخراج گاز از رسوبات فسیلی آزاد از قید سیاستهای مصرفی (که به گاز آزاد معروف شدهاند)، بدینمعناست که کشورهایی در آمریکا، آسیا و اروپای غربی که تا پیش از این، فقر گاز گریبانشان را میگرفت؛ حال میتوانند با احتساب نرخ کنونی مصرف، تا یکصد سال آینده از گاز ارزان بهره برند. گاز طبیعی، مایل به تجمع در زیر سنگ خارای نشتناپذیر، ماسهسنگ محتوی رگههای زغال سنگ و یا رسوبات رُسیست که همین آخرین مورد، امیدبخشترین گزینه برای تولیدکنندگان گاز است. از دید Vello Kuuskraa، سرپرست مؤسسهی مشاورهی صنعتی «ذخایر نوین بینالملل» در واشنگتن؛ گاز آزاد، «عاملی بالقوه در دگرگونسازی چشمانداز بلندمدت گاز طبیعی به شکلی چشمگیر است». مصرف گاز جهان، هرساله قریب به ۳ تریلیون متر مکعب است و به اذعان اتحادیهی اروپا، ذخایر معمولی و متعارفی که تاکنون به ثبت رسیدهاند، تا سال ۲۰۶۸ به اتمام خواهند رسید. ذخایر عیرمتعارف از سویی قادر به تأمین گاز تا ۶۰ سال بعدش بر حسب نرخ کنونی مصرف خواهند بود. بر اساس پژوهشی در اواخر دههی ۹۰ میلادی توسط دکتر «هنسهولگر راگنر» از دانشگاه ویکتوریای بریتیش کلمبیا در کانادا، تا ۹۰۰ تریلیون متر مکعب ذخیرهی گاز آزاد میتواند در جهان وجود داشته باشد که نیمی از آن را گاز موجود در رسوبات رُسی (موسوم به گاز شیل) شکل داده است. از این بین حتی طبق برآورد سازمان جهانی انرژی، ۱۸۰ تریلیون متر مکعب هم قابل بازیابیست. در ایالات متحده چندین دهه است که تولید گاز شیل در مقیاس ریز صورت میپذیرد. مشکل این نوع از گاز، بر خلاف گاز متعارف، عدم جاگیریاش در بستههای مجزای زیرزمینیست که فراوریاش را اینچنین دشوار کرده است. بهعلاوه، گاز شیل به خودی خود نشتپذیر نیست؛ پس ایجاد شکافهای گوناگون در پوشش رسی، بهمنظور تراوشاش به مجرای چاههای اصلی ضروریست. خوشبختانه طی ده سال گذشته، حفر چاههای افقی و فناوریهای سنگشکن هیدرولیک، راه استخراج این نوع از گاز را سادهتر کرده است و در نتیجه حوزههای عظیم گازی همانند حوزهی رسیِ بارنت در مجاورت «فورت وورث» تگزاس ایجاد شدهاند. در نتیجه انتظار میرود که تولید گاز شیل ایالات متحده طی سال جاری، به روزانه ۲۹۵ میلیون مترمکعب برسد که در قیاس با آمار روزانه ۳۱ میلیون مترمکعب در سال ۲۰۰۰؛ این پیشرفت چشمگیریست. تازه این شروع کار است. طبق برآورد وزارت انرژی ایالات متحده، ذخایر گازی «مارچلوس شیل» که سرتاسر کرانهی شرقی را در برگرفتهاند، حاوی ۷ تریلیون مترمکعب از ذخایر گاز بازیافتنیست. مقایسهی این آمار در چشماندازی نهچندان دراز، که مصرف گاز طبیعی ایالات متحده در سال ۲۰۰۸، در حدود ۶۲ میلیارد متر مکعب بوده؛ نشان میدهد که با این نرخ، چنین ذخیرهای برای دستکم یک قرن باقیست. تا چندی پیش، ایالات متحده با احداث پایانههای عظیم دریافت گاز طبیعی مایع، درصدد کاهش عرضهی گاز خانگیاش بود. Kuuskraa اما میگوید: «حال، استعداد ۱۰۰ سال گاز را داریم». اگرچنانچه تجربهی ایالات متحده در سرتاسر جهان اجرایی شود؛ چشمانداز انرژی میتواند که دگرگون شود. در حدود ۶۰ درصد از گاز ایالات متحده از منابع آزاد تأمین میشود که Kuuskraa در ادامه در این مورد میگوید: «این، منبع عمدهی تولید گاز ایالات متحده است، و تا ۱۰ سال آینده در کانادا خواهد بود و استعداد تحقق در دیگر نقاط جهان را در ۲۰ تا ۳۰ سال آینده دارد. شرکتهای برجستهی نفت و گاز هماکنون به گاز شیل دیگر نقاط جهان چشم دوختهاند که منابع عمدهاش را استرالیا، چین، آفریقای جنوبی و خصوصاً اروپا دربرگرفتهاند. این نوع از گاز هماکنون در سوئد و «اکسون موبیل» آلمان در حال کاوش است و چندین شرکت دیگر هم لهستان را نشانه رفتهاند. «برایان هارسفیلد» از مرکز تحقیقات علوم زمین پوتسدام آلمان که سرپرستی ائتلافی از پژوهشگران و شرکتهای نفتی که هماکنون در حال مطالعه بر ذخیرههای گاز شیل اروپا هستند را عهدهدار است، میگوید: «در ایالات متحده، همهی شرکتهای بزرگ، چونکه نمیفهمند اصلاحات ژرف فناوری شکست سنگ تا چه حد توان تغییر اوضاع را دارند؛ پا پس میکشند. آنها تمایلی به تکرار همین اشتباه اروپا ندارند». اروپا شاید که بر منبعی سنگین از بالغ بر ۱۵ تریلیون مترمکعب گاز شیل نشسته باشد. همهی نشانهها هم مثبتاند: بهگفتهی هارسفیلد، حوزهی شیل «آلوم» در سوئد و «پوسیدونیا» در شمال آلمان، هلند و جنوب انگلستان، اندکی مشابه با حوزههای شیل ایالات متحده است؛ با این تفاوت که گاز حوزههای اروپایی، عمدتاً رنگشان سیاه یا قهوهای تیره است که این نشان از غنای ترکیبات آلی بازمانده از جانورانی میدهد که بههنگام ایجاد لایههای رسی در آن محیط گلآلود میزیستهاند و حال به گاز بدل گشتهاند. چنانچه این حوزهها چون ظاهرشان، لبالب از گاز باشند؛ اقبال اکثریت کشورهای این قاره با استقلال از واردات گاز روسیه که هماکنون تأمینکنندهی نیاز یکچهارم از کشورهای عضو اتحادیهی اروپاست؛ رو به دگرگونی حواهد گذاشت. Kuuskraa میگوید: «سنگهای رسی، بزرگترین تکساختارهای سنگی رسوبی در جهاناند. بسیاری نواحی از جهان که فاقد ذخائر گاز متعارفاند؛ از ذخایر رسی هنگفتی سرشارند». با وجود پاکیزگی سوختی چون گاز شیل، اما نگرانیهاییست مبنی بر اینکه فناوریهای سنگشکنی که در استخراج گاز استفاده میشوند؛ بر محیط زیر آب اثرات نامطلوبی داشته باشند. یک ترس از این است که ذخائر آب زیرزمینی میتواند آلوده به ترکیبات شیمیای بهکاررفته در این عملیات شوند؛ هرچند پژوهشی در سال ۲۰۰۴ در ایالات متحده از سوی سازمان حفاظت از محیط زیست (EPA)، مدرکی را که نشان از آلودگی آب آشامیدنی با این ترکیبات شیمیایی دهد، تشخیص نداد. این سازمان تا سال ۲۰۱۲، پژوهشی دیگر بر تأثیرات احتمالی سنگشکنی هیدرولیک طی استحصال گاز شیل بر محیط زیست منطقه را به اتمام خواهد رساند. در این بین همچنین نگرانیها از بابت میزان نشت آبهای زیرزمینی در فرآیند سنگشکنی، رو به فزونیست. هارسفیلد در اینباره میگوید: «در حفر هر چاه گاز شیل، ۴ میلیون گالن آب با ایجاد شکاف از بستر سنگی نشت میکند؛ پس باید هم که با هدررفت این میزان از آب، پرسشها یکییکی مطرح شوند». بخش صنعت، درصدد کاهش آثار سوء زیستمحیطی حفر چاههای گاز شیل و سنگشکنیهای هیدرولیکیست. این اقدامات، شامل کنترل آب خارجشده از چاه بهمنظور استفاده در عملیات بعدی میباشد. طبق اعلام شرکت نفتی «هالیبرتون» در هوستون تگزاس، آب بازیافتی، در حدود ۷۰ درصد از آب مصرفی فرآیند حفر چاههای گاز شیل این شرکت در ایالات متحده را تشکیل میدهد. بسیاری از حوزههای گازی شیل، در مجاورت تأسیسات فرآوری گاز متعارف واقعاند و این، امکان تصرف، تصفیه و استفاده از آب تولیدی این کارخانجات در فرآیند شکست سنگ را برایشان فراهم میآورد. دیگر نگرانی مطرحگشته، استفاده از باکتریکُشها طی حفاریست که عدهای، هراس از نشتشان به حوزههای آب زیرزمینی دارند. برخی ترکیبات شیمیایی، بهمنظور بهبود عملیات شکست سنگ و تبدیل بافت آب آن حوزه به حالتی ژلمانند، به آب افزوده میشوند؛ اما باکتریها از وقوع واکنشهای لازم ممانعت میکنند. البته میتوان که بهجای استفاده از باکتریکشها بهمنظور تخلیهی منطقه از این مزاحمان ریز، از پالایههای پرقدرت فراصوت، یا ترکیبات کمخطرتر شیمیایی بهره جُست. تا بدینجا به برخی مزایای بیواسطهی گاز طبیعی بر زغال سنگ و دیگر سوختهای فسیلی اشاره شد. سوزاندن گاز طبیعی، در قیاس با زغال سنگ بهمراتب اکسیدهای نیتروژن و دیاکسید گوگرد کمتری ایجاد میکند. بهعلاوه حضور کربن در پسماندهای گاز، نصف زغال سنگ است؛ عاملی چنان مؤثر که طبق گزارش وزارت انرژی و دگرگونیهای اقلیمی انگلستان، با رشد تأسیسات گازی تولید برق این کشور از ۰.۵ درصد در سال ۱۹۹۰ به ۴۵ درصد در سال ۲۰۰۸؛ انتشار کربن بهمیزان ۲۶ درصد کاهش داشته است. بدون شک این کاهش، با دفاع از آرای حامیان مصرف گاز همچنان ادامه خواهد داشت. این افراد، خواهان ایجاد فناوری ضبط و انبار کربن (CSS) برای نیروگاههای برق گازیاند. تا بدینجا اغلب بودجهی دولت برای نمایش تجربی نیروگاههای CSS در نیروگاههای برق زغال سنگی مصرف شده است؛ اما انگار که تغییری در حال وقوع است: بهگفتهی «جان دیویسون» از برنامهی پژوهشی گازهای گلخانهای، وابسته به آژانس بینالمللی انرژی، نیروگاههای انگلستان در حال پیادهسازی برنامهای برای اجرای تجربی نیروگاههای گازیاند. بهگفتهی دیوسیون، از جذابترین خصیصههای این نوع از نیروگاهها، ضبط کربن، پیش از آغاز عملیات احتراق گاز است. گاز طبیعی ابتدائاً در دمای بالا و با حضور یک کاتالیست حاوی نیکل، با بخار واکنش میدهد تا مونواکسید کربن و هیدروژن تولید شود. پس از آن، گاز تولیدی با فشار در یک حلّال آلکانولامینی گذر داده میشود که طی آن، دیاکسید کربن به دام میافتد و هیدروژن تولیدی، در نیروگاهِ اندکاصلاحشدهای بهمنظور ایجاد برق، میسوزد. از آنجاکه فشار گاز خروجی از چاه، از لولههای حامل گاز نیروگاه بیشتر است و همین نیروی اضافی به رد مخلوط گاز از میان حلال آلکانولامینی کمک میکند؛ این مرحله اساساً انرژی مورد نیاز در فرآیند ضبط کربن را کاهش میدهد. فرآیند ضبط پیش از احتراق CO2، به نیروگاههای گازی برق اجازه میدهد تا عملکرد منعطفی داشته باشند. چنین نیروگاهی میتواند جریانی یکنواخت از گاز طبیعی را دریافت کرده و به هیدروژن بدل کند؛ که از آن پس آن را میتوان انبار کرد و بهگاه نیاز، به مجرای پرّههای عظیماش سپرد تا برق ایجاد شود. دیویسون میگوید: «وقتیکه سوخت بالنسبه نامنعطف هستهای یا انرژیهای بیثبات تجدیدپذیر را در تولید برق به میگیرید؛ نیروگاههای سوخت فسیلی بایستیکه برای کسب گوی سبقت انعطاف بیشتری یابند». بهعلاوه، هیدروژنی که در فرآیند تولید برق کاربردی ندارد را میتوان بهعنوان سوخت خودروها و دیگر وسایل نقلیه بهکار بست. این را «پل هرست»؛ مدیر فنی بخش نیروی هیدروژنی شرکت BP میگوید. شرکت وی بههمراه شرکت انرژیهای جایگزین «مصدر» در امارات متحدهی عربی؛ مشترکاً طرح احداث نیروگاهی هیدروژنی/CSS را در ابوظبی در ذهن میپرورانند که احتمالاً عملیات ساختاش در ۲۰۱۵ آغاز شود. وی میگوید: «ما این [برنامه] را راهی برای پیشبرد حرکت به سمت اقتصاد هیدروژنمحور میبینیم». اگرچنانچه فناوری CSS به نحوهی استانداردش بر همهی نیروگاههای برق گازی مستقر شود؛ و اگر که ما بتوانیم راهی را برای تقلیل مصرف آب و استعداد آلودگی زیستمحیطی بیابیم، گاز طبیعی برایمان انرژی پاکی را تا چندین دههی آتی به ارمغان خواهد داشت. سحرخیز پس از یکسال زندان، بیمار و بلاتکلیفعیسی سحرخیز، روزنامهنگار و معاون مطبوعات داخلی در وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی در زمان دولت اصلاحات، قریب یکسال است که در پیوند با حوادث پس از انتخابات دستگیر شده و از زندانی به زندان دیگر منتقل میشود. اخیراً نیز خبر وخامت حال او در زندان رجایی شهر کرج منتشر شد. در همین زمینه، با مهدی سحرخیز، فرزند عیسی سحرخیز گفتوگوی کوتاهی کردهام. الان حال پدرم کمی بهتر شده است، ولی همچنان برای سلامتشان نیاز به یک دکتر تخصصی دارند که ایشان را ببیند. نه زندان رجاییشهر چنین امکاناتی دارد، نه اجازه میدهند تا پدرم در خارج از زندان از این امکانات برخوردار شود. هفتهی دیگر یکسال میشود که پدرم در زندان است. نه یک روز مرخصی داشته، نه پروندهای دارد که بخواهد و بتواند داستانش را پیگیری کند. فقط ایشان را در زندان نگه داشتهاند. الان نیاز دارد که بتواند به بیمارستان برود... بیماری ایشان بهطور مشخص چه هست؟ افت فشار شدید داشتند. این بار دوم است که این اتفاق افتاده. خیلی هم خطرناک است. برای جانشان هم خطرناک است. این که ایشان بعد از یکسال هنوز به مرخصی نیامدهاند، میتواند ناشی از بلاتکلیفی پروندهشان باشد. در این مورد آیا شما هیچ سئوال کردهاید؟ چند باری صحبت کردم و خانوادهام نیز به دادستانی رفتند. آنها گفتند هنوز زود است، وقتش که شد میگوییم. یا حالا معلوم نیست و باید صبر کنید و از این جور حرفها. چیز خاصی را بهطور دقیق نگفتند و مدام مسئله را عقب میاندازند. چرا آقای سحرخیز به زندان رجایی شهر منتقل شدهاند؟ در حالی که طبق قوانین قضایی ایران، گویا زندانی باید در شهر و منطقهای که خانوادهاش هست نگهداری شود؟ قاعدتاً قوانین ایران هیچ کدام رعایت نمیشود. در نتیجه ایشان را به زندان دیگر بردند و بعد هم به یکجای دیگر منتقل کردند. متأسفانه هیچگونه پروندهای وجود ندارد و هیچکس هم پاسخگو نیست. الان ملاقاتها، یک هفته در میان است. بهجز آن هم راه خیلی دور و هم رفت و آمد خیلی سخت است. وقتی خانواده برای ملاقات میروند، مجبورند صبح زود بروند تا بعدازظهر در نهایت بتوانند ده دقیقه پدرم را ببیند و خیلی هم دیر به منزل برگردند. خانم نسرین ستوده، وکیل دادگستری و یکی از وکلای پروندهی آقای سحرخیز که در ضمن وکیل پروندههای مشابه دیگری هم هستند میگوید: موکلم آقای عیسی سحرخیز به دنبال جابهجاییهای مکرر و غیر قانونی از زندان تهران به رجایی شهر و سپس به شهید کچویی و دوباره برگشت ایشان به رجایی شهر، و همچنین در پی شرایط سختی که به ایشان تحمیل شده و عدم مراقبتهای پزشکی، سلامتیشان کاملاً در خطر است. در حال حاضر در زندان با وصل کردن اکسیژن و مراقبتهای پزشکی از او نگهداری میشود. در چنین شرایطی جا دارد که به زندانی مرخصی داده شود تا به معالجاتی که لازم دارد بپردازد. این در حالی است که نهایت مجازاتی که برای اتهامهای موکلم آقای سحرخیز میتوانند در نظر بگیرند، دو سال حبس است. ایشان یکسال هست که در بازداشت موقت بهسر میبرد. یعنی اگر بهموقع به پروندهی اتهامی ایشان رسیدگی و حکم ایشان در بدترین وضعیت صادر میشد، هم اکنون ایشان میتوانستند از آزادی مشروط که حق هر زندانی هست استفاده کنند و از زندان خارج شوند. شرایط رسیدگی به پرونده چنان شده است که شعبهی ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی بعد از یکسال بازداشت موقت موکلم، فعلاً برای روز ۲۷ تیرماه وقت رسیدگی تعیین کرده که امیدوارم با بیطرفی به آن رسیدگی و به سرعت نیز رسیدگی شود تا بیش از این دلیلی برای نگهداری غیر قانونی موکلم فراهم نشود. شما در این جلسهی دادگاه شرکت خواهید داشت؟ قطعاً من به اتفاق دیگر وکلای این پرونده در جلسهی رسیدگی حاضر خواهم شد. علت این همه تأخیری که در رسیدگی به پروندهی ایشان بوده چیست؟ آیا پیچیدگی پرونده است یا مسئلهی دیگری مطرح است؟ پرونده هیچ پیچیدگی خاصی ندارد. دو اتهام علیه موکلم مطرح شده است. یکی فعالیت تبلیغی علیه نظام است و دیگری توهین به رهبری. پیش از این موکلم در دادگاه دیگری از اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام تبرئه شده است. بنابراین آنچه برای رسیدگی دادگاه باقی میماند، رسیدگی به اتهام توهین به مقام رهبری است که قطعاً ما، من به اتفاق سه وکیل دیگر این پرونده، دفاعیات خودمان را به دادگاه ارائه خواهیم داد. اگر به استدلالات وکلا توجه شود، بیشک برای آقای سحرخیز حکم برائت صادر میشود، اما نگهداشتن افراد در بازداشتهای موقت یکساله و حتی بیشتر به دلیل اتهام توهین به رهبری، به لحاظ قانونی فاقد هرگونه توجیه حقوقی است. شما موکلین دیگری هم در ارتباط با حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دارید. وضعیت آنها از چه قرار است؟ در رابطه با وقت رسیدگی به اتهام موکل دیگرم آقای حشمتالله طبرزدی، باید بگویم به دلیل ایراداتی که من به اتفاق دیگر وکیل این پرونده، خانم پورفاضل به دادگاه ارائه کرده بودیم، ازجمله تجدید بازداشت غیر قانونی موکلم، پرونده به دادسرا برگردانده شد تا بازداشت غیر قانونی ایشان و همچنین عدم نظم و ترتیب پرونده و نقص آن بررسی شود. چون بازجوییهایی که از موکلم آقای طبرزدی بهعمل آمده بود به طور کامل به دادگاه ارائه نشده بود. الان قریب دو هفته است که پرونده برای تکوین به دادسرا برگردانده شده است و هنوز هیچ پاسخی از دادسرا داده نشده است. مشکل اصلی چنین پروندهای این است که متهم زندانی است و باید به اتهام سیاسی او رسیدگی شود، اما همچنان بلاتکلیف در زندان نگه داشته میشود. در حالی که مطابق قانون باید با سرعت و خارج از نوبت به چنین اتهامهایی رسیدگی شود. موکل دیگرم آقای ضیا نبوی به دهسال حبس محکوم شده است. بابت کلیهی فعالیتهای دانشجویی موکلم آقای ضیا نبوی در دفاع از حق تحصیل خودش، دو عنوان مجرمانه برای ایشان در نظر گرفته شده بود: هم محاربه و هم اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت کشور. موکلم از فعالیتهای خودش و بابت دفاع از حق تحصیل همچنان دفاع میکند. به دادگاه هم اعلام کرد که هر مجازاتی از این بابت باشد، قادر به تحمل آن است. اما بهطور مکرر اعلام کرده است که به هیچوجه از هیچ گروه سیاسی دفاع نمیکند و طرفداری ندارد. معهذا دادگاه بابت آنچه موکل من به آن اقرار و اعتراف کرده بود، یعنی بابت دفاع از حق تحصیل، او را تبرئه کرد و آنچه را که به شدت تکذیب کرده بود و گفته بود که من از هیچ گروه سیاسی نه طرفداری کردهام و نه هوادارشان هستم... سازمان مجاهدین خلق منظورتان است؟ بله. بابت هواداری از آن گروه تحت عنوان مجرمانهی محاربه، دهسال حبس در تبعید در شهرستان ایوه برای ایشان در نظر گرفته است. دو متهم کهریزک به مرگ محکوم شدندسازمان قضایی نیروهای مسلح امروز اعلام کرده که دو نفر از متهمان بازداشتگاه کهریزک به اتهام «ضرب و جرح عمدی منجر به قتل» به مجازات مرگ محکوم شدهاند. خبرگزاریهای ایران به نقل از روابط عمومی سازمان قضایی نیرویهای مسلح گزارش دادهاند که ٩ متهم دیگر این پرونده به «حبس، پرداخت ديه، جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و شلاق» محكوم شده و يكي از متهمان نيز به دليل «عدم احراز جرم» تبرئه شده است. نام متهمان از سوی سازمان قضایی نیروهای مسلح اعلام نشده است. همچنین این حکمها هنوز قطعی نشدهاند و متهمان میتوانند به آن اعتراض کنند. سال گذشته دست کم سه نفر از بازداشتشدگان اعتراضات خیابانی پس از انتخابات بحثبرانگیز ریاست جمهوری ایران، در این بازداشتگاه بر اثر «شکنجه» جان دادند. «اميرجوادي فر، محسن روحالاميني و محمد كامراني» سه نفری هستند که در بازداشتگاه کهریزک بر اثر شکنجه کشته شدند. روز سه شنبه ٦ مرداد ٨٨، کاظم جلالی، سخنگوی کمیته مجلس برای رسیدگی به مسائل بازداشت شدگان اعتراضات پس از انتخابات گفت که دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک در جنوب تهران صادر شده است. دستور تعطیلی این بازداشتگاه از سوی آیت الله خامنه ای، رهبر ایران صادر شد. سعید مرتضوی، دادستان وقت تهران در روزهای نخست پس از افشای خبر کشته شدن بازداشت شدگان در کهریزک گفته بود که آنها بر اثر «مننژیت» فوت کردهاند. ١٥ شهریور ٨٨ تلویزیون دولتی ایران اما با پخش گزارشی، شکنجه در این بازداشتگاه را تایید کرد. در همین حال هیات تحقیق مجلس گزارشی را منتشر کرد که در آن سعید مرتضوی به عنوان یکی از متهمان کهریزک معرفی شده است. با این وجود او در جریان دادگاه متهمان کهریزک محاکمه نشده است. رامین پوراندرجانی نیز که پزشک وظیفه بازداشتگاه بود ١٩ آبان ٨٨ به طرز مشکوکی در ساختمان بهداری نیروی انتظامی تهران فوت کرد. ١٠ آذر ٨٨ عباس جعفری دولت آبادی، دادستان تهران علت مرگ رامین پوراندرجانی را «مسمومیت دارویی» اعلام کرد و گفت که تحقیق در باره این که «این واقعه خودکشی بوده یا قتل ادامه دارد.» باز یک جای کار میلنگدسینمای ایران پر است از متنها و حاشیههای گوناگونی که هر کدامشان ممکن است فقط در ایران اتفاق بیفتد. «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»؛ سینمای ایران هم از این قاعده مستثنا نیست، بخصوص حالا که سکان این کشتی تقریبا به گل نشسته یک سال است دست یک تیم جدید است، که اگر قبلیها این کشتی را به گل نشاندهاند، این آقایان ظاهرا به تختهپارههای کشتی هم رحم نمیکنند و دارند چنان بلایی بر سر این سینما میآورند که نه از تاک نشان ماند و نه ازتاک نشان! با این اوصاف از این هفته قصد کردهایم به آنچه در طول یک هفته قبلش در این سینما رخ داده است بسیار گذرا نگاهی بیندازیم. این اتفاقات شامل متنها و حاشیهها باهم میشود. بیشک در ادامهی روند این قلم بیایرادتر میشود و نگاهش به اتفاقات تیزبینانهتر. یک: خانوم سوپر استار،آداب فرش قرمز را نمی داند یا...؟! فرش قرمز هم از آن رسم هایی است که مثل خیلی از تقلیدهای سینمای ایران از هالیوود و سینمای غرب هنوز جا نیفتاده است و تا بیاید جا بیفتد تصور نمیکنم به عمر صاحب این قلم قد بدهد. فرش قرمز را معمولاً برای اکران افتتاحیه یک فیلم میگیرند تا عوامل فیلم را به مخاطبان سینما معرفی کنند و همچنین تا حد زیادی برای فیلم تبلیغ کنند تا تماشاگر بداند با چه محصولی و چه هنرپیشهها و احیاناً سوپراستارهایی طرف است. بر این اساس چند وقتی است که در سینمای ایران این مراسم با همان نام فرش قرمز راه افتاده است و آخرین فرش قرمزی که برگزار شد، حاشیههای بانمکی را با خود به همراه داشت. بشنوید از سابقهی مراسم فرش قرمز در سینمای ایران و این فرش قرمزی که به جنجال کشیده شد. فرش قرمز سینمایی در ایران با فیلم «محاکمه در خیابان» ساختهی مسعود کیمیایی باب شد. نخستین «فرش قرمز» سینمای ایران در سینما ناهید تهران برگزار شد. بعد از آن چند فیلم دیگر مثل «آل» هم به صرافت برگزاری فرش قرمز افتادند تا اینکه نوبت به «هفت دقیقه تا پاییز» ساختهی علیرضا امینی رسید. اما در این مراسم هدیه تهرانی بازیگر نقش اول زن غایب بود و مجری مراسم، از غیبت او گلایه كرد و از قول این بازیگر، از حضار به دلیل بدقولی عذرخواهی كرد. نیما حسنی نسب گفته بود: «متأسفانه هدیه تهرانی جایی كه قول نمیدهد، میرود و خود را دچار مشكل میكند؛ اما جاهایی كه قول داده و حضورش مشكلساز نخواهد بود، حضور نمییابد!» پس از آن بود که هدیه تهرانی در رسانههای خبری اعلام كرد: «اینجانب به هیچ عنوان و به هیچكس قول شركت در این مراسم را نداده بودم. مردم خود بهتر میدانند كه من معمولاً در چنین مراسمی كه با سروصدا و تشریفات خاص (همچون پیاده شدن از لیموزین و راهرفتن بر روی فرش قرمز و...!) همراه است، حاضر نمیشوم و اصولاً این حضور را به دلیل عدم تناسب با شرایط روز جامعه جایز نمیدانم.» در نهایت هم نوبت به حسنینسب، منتقد سینما و مدیر سایت سینمای ما رسید که نامه سرگشادهای منتشر کند. در بخشهایی از این نامه آمده است: «خانم تهرانی؛ مردمی که ادعا کردید بهتر میدانند، این روزها خیلی آسان به اینترنت دسترسی دارند و با یک جستوجوی ساده در گوگل و سایتهای دیگر میتوانند عکسهای شما را با ژستهای عجیب در مراسمهای مشابه جشنوارههای درجه دو غربی مثل سن سباستین ببینند. آن عکسها و آن جشنواره که یادتان هست؟ همین مردم حتما قضاوت خواهند کرد که این تصاویر و این ژستهای جلوی دوربین عکاسان جهانی با شرایط فرهنگی جامعه ایران که شما در آنجا نمایندگیاش میکردید، تناسبی دارد یا نه؟ اعتراف میکنم که از هوش و درایت شما بعید میدانستم که در توضیح و توجیه عدم حضورتان در یک مراسم افتتاحیه داخلی برای مردم سینمادوست و علاقهمند چنین استدلال کنید که: «اصولاً این حضور را به دلیل عدم تناسب با شرایط جامعه جایز نمیدانم.» چگونه است که آن شکل حضور در آن فستیوالهای خارجی را جایز میدانید و این یکی را نه؟ واقعاً اگر آن همه تلاش و تکاپو برای رساندن فیلم بهمن قبادی به فستیوال کن (یادتان که هست؟) نتیجه میداد، از لیموزین و فرش قرمز و مراسم آنجا هم همینطور دوری میکردید؟! یا اگر همراه با سازنده «شیرین» پایتان به فستیوالهای ریز و درشت جهانی میرسید، باز هم به عدمتناسب فرهنگی و این جور چیزها فکر میکردید؟! خانم تهرانی؛ متأسفم که تمام تلاشهای ده سالهتان برای راه رفتن روی فرش قرمزهای جشنوارههای فرنگی بینتیجه ماند. کاش لااقل به حرمت کشورتان، مردمی که دوستتان دارند و کسانی که با احترام و اشتیاق زیر پای بازیگر هنرمند کشورشان فرش قرمز پهن کرده بودند، این چند جمله را نمیگفتید. شاید آنوقت عدم حضورتان در مراسم کمتر آزاردهنده و توهینآمیز جلوه میکرد. شاید آن وقت کمتر کسی به فکرش میرسید ازتان بپرسد در شرایط ملتهب سال گذشته چطور آن همه وقت و انرژی و هزینه را صرف پرتجملترین و گرانترین نمایشگاه هنرهای تجسمی ایران کردید و منابع مالی آن همه تجمل و تفنن برای مکاشفه در باب قطرات آب و باران را چگونه تأمین کردید؟! واقعاً برپایی نمایشگاه بزرگ عکسهای طبیعت در آن روزهای عجیب با «شرایط جامعه» تناسب داشت که حالا در مقابل یک افتتاحیه کوچک، اما پراحترام برای هنرمندان و سینماگران خوب ایرانی دم از عدم تناسب با شرایط جامعه میزنید؟ ... اجازه بدهید این حکایت را بگذارید و بگذاریم برای وقت دیگر.» حالا جدا از اینکه تهرانی چه واکنشی نشان خواهد داد و اینکه آیا قضیه همین جا ختم میشود یا نه، باید به این نکته توجه کرد که برگزاری فرش قرمز میتواند یکی از رونقدهندههای پیکر بی جان سینمای ایران باشد. حالا که این امکان دارد جای خود را در سینما باز میکند و رواج مییابد، از اهالی سینما انتظار خویشتنداری و دوراندیشی بیشتری میرود. دو:کیفری سخت برای کیفر! جام جهانی فصلی مرده برای سینمای ایران و احیاناً جهان است. در این فصل هیچکس دوست ندارد فیلمش را اکران کند،اما به هر حال سینماها را نمیشود خالی گذاشت. بنابر این قرارداد فیلمهایی که از قبل ثبت شده، باید اکران شود؛ ولو مصادف شود با جام جهانی. اما در سینمای ما اتفاقات بانمکی بعضی وقتها میافتد که یکی از این اتفاقات جابجا کردن فیلمها برای اکران در این دوره است. فیلم قربانی این تبانی آشکار بین سینمادار و شورای صنفی نمایش، فیلم سوم حسن فتحی به نام «کیفر» بود که به ناچار در این دوره اکران شد و در حال حاضر به قول فتحی پول تبلیغاتش را هم در نیاورده است. فتحی که قصد کرده بود سیاست سکوت در این رابطه پیشه کند بالاخره سکوت خود را شکست و مقابل خبرنگاران از این تبعیض آشکار گله کرد: «این روزها تنها میخندم. بزرگواری گفته بود كه وقتی تراژدی تمام شود، خنده آغاز میگردد. اكنون زمان خندهام است. ما از سویی بابت وضعیت سینمای ایران و از سوی دیگر بابت وضعیت اكران این فیلم به خنده افتادهایم.» وی در ادامه با اشاره به شرایط نامناسب اكران «كیفر» گفت: «به شخصه با اكران این فیلم در چنین شرایطی مخالف بودم، اما تهیهكنندهی این فیلم نظرات دیگری داشت كه به هرحال باید نظرات او را هم شنید.عدهای از منتقدان باسابقهی سینما پیشبینی میكردند، این فیلم پرفروشترین فیلم سال باشد، اما این اتفاق نیفتاد و اكنون جا دارد كه این مسأله مورد بررسی قرار گیرد. برخی از فیلمها مورد حمایتهای سینمای دولتی قرار میگیرند و امكانات خوبی به آنها اختصاص داده میشود. امكاناتی كه گاه حتی به یك یا چند میلیارد تومان هم میرسد.» حسن فتحی در ادامه از شرایط اكران و تبلیغ این فیلم گلایه كرد و گفت: «فكر نمیكنم مخاطب از دیدن آن پشیمان شود.» سپس پیش از نمایش فیلم، حسن فتحی اكران امروز فیلمش را به اهالی مطبوعات و منتقدان تقدیم كرد. سه: کرامات شیوخ سینما! زهرا امیرابراهیمی را حتما می شناسید. همان بازیگری که یکی از فیلمهای خصوصیاش [یا فیلمی که ادعا میکردند فیلم خصوصی اوست] لو رفت و به خاک سیاه نشست. مجبور شد از ایران مهاجرت کند و عطای این خاک را ببخشد به لقایش. اما این بار از خود او نمیخواهیم حرف بزنیم، از ترکشهایی میخواهیم بگوییم که هنوز بر اثر تصویرش در سینمای ایران به بعضی جاها اصابت میکند. چند سال قبل، تقریباً همزمان با همان فیلم کذایی فیلمی ساخته شد به نام «سر به هیدالو» که امیر ابراهیمی در ان بازی کرده بود. بعد از آن اتفاق فیلم که اتفاقاً در گونهی معناگرا هم ساخته شده بود، توقیف شد و تا حالا هم به نمایش در نیامده است.این آقایان که بر سر کار آمدند، چون میخواستند خودشان را آزاداندیش بنمایانند گفتند فیلم را با همان تصویر بازیگر زنش نمایش میدهیم. اما ظاهراً کار بالا گرفته است، چون مجتبی راعی حرف دیگری میزند. او بعداز چند سال از اکران نشدن «سفر به هیدالو» گلایه کرد و در گفت وگویی در اینباره عنوان کرده، توقیف این فیلم مانند ضربالمثل «گنه کرد در بلخ آهنگری /به شوشتر زدند سر مسگری»است و همانطور که جایی مانند تلویزیون فیلمهای خوب بازیگری مثل نیکول کیدمن را نشان میدهد، این فیلم هم میتواند اکران شود. جواد شمقدری معاونت سینمایی هم دربارهی مشکل این فیلم گفته، «سفر به هیدالو» فیلم خوبی است فقط مشکل آن بازیگر زن فیلم است. عجب معاون سینمایی باحالی داریم: از کرامات شیخ ما این است/شیره را خورد و گفت....! چهار: فیلمی با دو پایان فیلم «هفت دقیقه تا پائیز» با دو پایان اکران عمومی شده است. این خبر اتفاق جدیدی در سینمای ایران محسوب میشود و در تاریخ سینما این کشور به ثبت می رسد. عوامل تولید این فیلم نسخهای از فیلم را اکران کردهاند که سکانس پایانی آن را حذف کردهاند. اما دست به ابتکار تازه ای زدهاند و نسخهی اصلی فیلم را در چند سینما که با مخاطبین سینما روبروست همزمان با نسخهی جدید اکران کردهاند. این هم از آن اتفاق های جالب سینمای ایران است. شنیده بودیم در سینمای امریکا یک نسخه اکران سینماها وجود دارد و یک نسخه کارگردان، که عموماً در فرمت ویدئویی فیلم و در ویدئوکلوپها عرضه میشود که تماشاگر را ترغیب کند تا دی وی دی فیلم را هم بخرد و فروش فیلم بالاتر برود. دیگر این یکی خیلی جدید است. ما عادت داریم در سینمای جهان خرق عادت کنیم. این تازه اول کار است، منتظر باشید تا غافلگیریهای بعدی! پنج: ووووزلا در سینماهای شهر! مسابقات جام جهانی در این هفته در سینماهای تهران به شکل زنده روی پرده میرود و بلیت آن هم ۴۰۰۰ تومان ناقابل است. بلکه مردم با این کلک به سینما کشیده بشوند. برای فیلم نمیآیند مهم نیست، دستکم برای دیدن فوتبال که میتوانند بیایند. تا لحظهی نوشتن این مطلب بر اساس شنیدهها استقبال خوبی از این طرح شده است و در مراحل بالاتر جام جهانی احتمالاً در سینماها شاهد کری خواندن هواداران تیمهای مختلف برای هم و احیانا حضور ووووزلاهای آفریقای جنوبی هم خواهیم بود. نکتهی ناگفته این ماجرا این است که پول بلیت پخش این مسابقات به جیب کی می رود. قطعاً جیب تهیهکنندهای نمیرود که فوتبال را به جای فیلمش پخش میکنند. پس به جیب سینمادار میرود و اعوان و انصارش. طرحی ابتکاری است، مثل سایر طرحهای سینمای ایران، اما مثل همان طرحها باز یک جای کار میلنگد. شش: کورش کبیر در ابعاد بینالمللی تنها خبر جدی سینمای ایران در این روزها خبر آغاز پروژهی کورش کبیر است. نیازی که از مدتها قبل پس از ساخت فیلم ۳۰۰ حس میشد، هر چند کمی دیر اما بالاخره از شوی یک تهیه کنندهی خصوصی پاسخ داده شد. خبر این بود: با امضای توافقنامه کارگردانی پروژهی سینمایی کوروش کبیر توسط مسعود جعفری جوزانی، مرحلهی نخست کار بر روی این اثر بینالمللی آغاز شد. علی معلم (تهیهکننده این پروژه) ضمن اعلام این خبر افزود: «شخصیت کوروش از جهت جایگاه تاریخی و ملی، پایهگذاری امپراتوری چندملیتی و بزرگ جهان، بنیانگذاری حقوق بشر و احترام به ادیان ۶۰۰ سال پیش از میلاد (زمانهای که هنوز در جهان بحث حقوق بشر حضور اولیه هم نداشت)، پذیرش این شخصیت تاریخی از جانب ادیان الهی (به خصوص ذکر این شخصیت در قرآن کریم با عنوان ذوالقرنین) در شرایط امروز جهان که قدرتهای بزرگ و بیتاریخ درصدد نفی جایگاه ایران در معادلات جهانی هستند، بسیار حائز اهمیت است. از این رو اقدام برای ساخت این پروژهی ملی که از مرحلهی نخست به توان یکایک ایرانیان و دستاندرکاران و متخصصان شریف سینمای ایران متکی خواهد بود در دستور کار قرار گرفت. مسعود جعفری جوزانی کارگردان ایرانی که در سالیان گذشته از ابتدای دههی ۶۰ تا امروز جایگاه ویژهای در آثار متعدد خود از جادههای سرد و شیر سنگی تا مجموعه عظیم در چشم باد در سینمای ما داشته است، گزینهی شایستهی رهبری هنری این پروژه بزرگ است.» معلم افزود: «به جهت حفظ اصالت این پروژه در مرحلهی نخست قرار بر این شده که سرمایهگذاری روی این پروژه متکی به ایرانیان توانمند و فعال در حوزه اقتصاد و دوستدار وطن انجام و مراحل سرمایهگذاری به صورت شفاف دنبال شود. از این رو با نظر به حجم بالای سرمایهای این پروژه و لزوم وابستگی آن به سرمایههای خصوصی با اعلام عمومی پذیرش سرمایهگذاری از سوی ایرانیان پاکنهاد که در گوشه و کنار جهان و ایران بزرگ اسلامی علاقمند به حمایت از این اثر ملی هستند، از علاقمندان درخواست میکنیم نحوهی مشارکت خود را اعلام کنند.»علی معلم افزود: «جزئیات بیشتر در مورد فیلم کوروش کبیر که متکی به متخصصان سینمای ایران خواهد بود و از بازیگران بینالمللی و ایران و تکنولوژیهای جدید در ساخت آن استفاده میشود در آینده در اختیار رسانهها قرار خواهد گرفت.» بالاخره یکی پیدا شد که می خواهد در سینمای ایران کار جدی بکند. البته اگر هزار سنگ جلوی پایش نیندازند و پایش را لنگ نکنند. جنبش سبز و جشن بازنشستگی برنارد فیسرتولد و اوجگیری سریع جنبش سبز، هم توجه، همدلی و حمایت بی دریغ ایرانیان مهاجر و هم مردم کشورهای دیگر را بهطور عمیقی برانگیخت. بهجز پشتیبانی افراد هنرمند و چهرههای معروف جهانی از این جنبش، در طول یکسال گذشته انواع جمعیتها و شبکههای حامی سبزها در سراسر دنیا به وجود آمده است: شبکههایی پویا، کارآمد و موثر در زمینه های مختلف رسانهای، کمکرسانی و افشاگری دربارهی نقض حقوق بشر و حمایت از افراد دربند در ایران. در این میان ابتکارات فردی شهروندان غیر ایرانی کشورهای دیگر نیز، هم در ارائه انواع کمکها و هم حمایت معنوی از جنبش مدنی و آزادیخواه سبز هم چنان ادامه دارد. گزارش زیر دربارهی یکی از حامیان جنبش سبز، یعنی آقای برنارد فیسر، دبیر تاریخ هنر و ادبیات در آمستردام است. او در ایدام Edam، بهدنیا آمده است؛ روستایی به قدمت هفتصدسال و با جمعیت دههزار نفر که یکی از مناطق دیدنی حومهی آمستردام است. دهی با خانههای هنوز پا برجا و مسکونی از قرن شانزدهم، باغچههایی پر از گل، کانالها و کلیساهای قرون وسطایی، مکانی دیدنی و رویایی که درست مثل یک تابلوی نقاشی در موزهی حفظ شده است. ایدام، در قدیم محل سکونت ماهیگیران، راهبان مسیحی و تاجرانی بود که به سفر های دور و دراز دریایی میرفتند. برنارد فیسر که در میان اهالی ده و همشاگردانش به میستر (استاد) فیسر معروف است، سیوپنج سال تمام در دبیرستان معروف اسپینوزا در آمستردام درس داده و حالا شصت و سه سال دارد. او مردی است باریکاندام، شیکپوش با موهای یکدست نقرهای، حرکاتی تند و سختکار. در بعدازظهر روز شنبهی گذشته، صدنفر یرای شرکت در مراسم جشن بازنشستگی او، به کلیسای قدیمی بهنام «بزرگ» دعوت شدهاند. این کلیسا در قرن پانزدهم ساخته شده و یکی از بزرگترین کلیساهای هلند و محلی دیدنی است. بهجز نقاشیهای زیبا روی پنجرههای بلند و با عظمت این کلیسا، اولین چیزی که در صحن آن جلب نظر میکند، قبرهای باقیمانده از قرون گذشته است که تمام سطح چند سالن تو در تو را پوشانده است. حیرتانگیز و مشمئزکننده آن که روی بعضی از این سنگ قبرها نقش برجستهی سر مردی افریقایی کنده شده، تا امتیازات طبقاتی صاحب قبر را مشخص کند و معلوم شود بردهداری متمول بوده و از این راه، پول حسابی به جیب زده است. اهالی ایدام کنونی اما مردمی هنردوست و فرهنگپرورند و سالانه دهها کنسرت، نمایشگاه نقاشی، نمایش و غیره ترتیب میدهند. از جمله برنارد فیسر در زمره اشخاصی است که با برگزاری سخنرانیهای متعدد دربارهی هنر و برای مردم محل فعال است. همکاران او چندروز پیش یک مراسم تجلیل و خداحافظی در دبیرستان اسپینوزا برای او برگزار کردند و مراسم روز شنبه که شامل چند کنسرت کلاسیک، با اجرای چند جوان با استعداد، ازجمله شاگردان قدیمی برنارد بود، به ابتکار خودش برپا شد. در سالهای اخیر چندتن از شاگردان او ایرانیتبار بودهاند. من هم توسط یکی از آنها با برنارد آشنا شدم. البته او تنها یک معلم با سابقه و با تجربه نیست و بهخاطر ویژگیهای خاصی که دارد، یکی از مهمترین و بانفوذترین دبیران دبیرستان اسپینوزا بهشمار میرود. او معلمی با اقتدار، سختگیر و در عین حال مهربان و دلسوز است. مثلاً او به شاگردان علاقهمند به هنر و ادبیات خارج از ساعات مدرسه و به رایگان درس میداد و آنها را به موزههای معروف میبرد، تا هرچه را که یاد گرفته بود، به آنها بیاموزد. برنارد نه تنها چند زبان را به خوبی حرف میزند، بلکه متخصصی بینظیر در حوزهی تاریخ هنر و ادبیات جهان است. بیشتر مناطق دیدنی دنیا و به یقین تمام موزههای اروپایی را بارها و بارها دیده است. بعضی از شاگردانی که زیر دست او تربیت شدند، در حال حاضر از بهترین نویسندگان و یا شاعران هلند هستند. او بودلر را بهزبان فرانسوی و دانته را به ایتالیایی درس میدهد. برنارد معلمی سختکوش است. کسی که در طول بیش از سه دهه تنها فقط چندروز به مرخصی استعلاجی رفته و با وجود سردردهای میگرنی میتواند هنوز ساعتها برای شاگردانش دربارهی هنر و ادبیات حرف بزند. در طول دورهی خدمتش صدها نامه به آنها نوشته و با بعضیشان مدام تماس دارد. رابطهی او با یکی از شاگردان ایرانیتبارش اما رابطهای منحصر به فرد است. دوستی میان آنها از روزی شروع شد که نیمای شانزده ساله ترجمهی انگلیسی ادوارد فیتزجرالد از رباعیات خیام را برای معلمش برد تا به خیال خود، برنارد را با عمر خیام آشنا کند. جناب فیسر اما با دیدن آن کتاب بهسادگی گفت که سیسال پیش آن را خوانده است. آنوقت بیش از یک ساعت راجع به خیام، حافظ و صادق هدایت برای او حرف زد. فردای آنروز، ترجمهی هلندی بخشی از دیوان حافظ و بوف کور هدایت را برای نیما آورد. سرانجام دوستی میان معلم و شاگرد چنان عمیق شد که برنارد برنامهی درسی ویژهای خارج از ساعات مدرسه و در خانهی خودش برای نیما ترتیب داد. این برنامهی فشردهی آموزشی چندسال و به رایگان ادامه یافت. نیما توانست در طول چندسال و پا به پای استادش، همهی موزههای اروپا را ببیند. متخصص تاریخ هنر بشود و چندزبان را هم یاد بگیرد. سختگیریهای پدرانهی برنارد، نیمای مشتاق را هم به معلمی باتجربه و سختکوش تبدیل کرد. وقتی که من دعوتنامهی رسیده از برنارد را برای شرکت در جشن بازنشستگیاش باز کردم، خیلی خوشحال شدم و اشکم سرازیر شد. برنارد از همهی شرکتکنندگان خواهش کرده بود که بهجای هدیه برای او، برای کمک به جنبش سبز مردم و پیشبرد مسئلهی حقوق بشر در ایران به یکی از سازمانهای موثر در این زمینه کمک مالی کنند. در برنامهی روز شنبه شاگردان و همکاران میستر فیسر، در تجلیل از زحمات سیوپنج سالهی او سنگ تمام گذاشتند. داوید یکی از شاگردان او که حالا پیانیستی زبردست است بههمراه تنی چند از شاگردان قدیمیتر استاد، آثاری از دیمیتری شوستاکویج، یوهانس برامس و سزار فرانک را اجرا کردند. طنین نوای دلنشین ویلون در تریوی شوستاکویچ که با استفاده از تمی محلی روسی نوشته شده، درفضای اکوستیک کلیسا، برای دقایقی حاضرین را به خلسهای عمیق فرو برده بود. برنارد فیسر هنوز نمیداند که پس از تعطیلی تابستان چه خواهد کرد. شاید کتابی دربارهی مسائل آموزشی و انتفادات جدی خودش به نظام درسی در هلند بنویسد. شاید با همکاری نیما، در همین کلیسا کلاسهای درسی برای بچههایی که دوستدار هنر هستند ترتیب دهد. پس از کنسرت، نیما دربارهی جنبش آزادیخواهی سبز در ایران برای مدعوین صحبت کرد و دو ساعتی را به پاسخگویی به سئوالات آنها دربارهی ایران و حوادث اخیر پرداخت. در پایان جشن بازنشستگی برنارد فیسر، مبلغ قابل توجهی برای کمک به مدافعان حقوق بشر در ایران اهدا شد.
اولین جشنوارهی کتاب در کردستان ترکیهنمایشگاه کتاب در استان کردنشین «دیار بکر»، واقع در شرق ترکیه، در مقایسه با جشنوارهی کتاب استانبول، به نسبت کوچک جلوه میکند، ولی تأثیر فرهنگی و معنوی نمادین آن، بسیار حایز اهمیت است. نمایشگاه کتاب فوق، مجموعهی متنوعی از ناشران ترکی و کردی را زیر یک سقف گرد هم آورده است. حادثهی خجستهای که شهر دیار بکر هم بهلحاظ اقتصادی و هم بهلحاظ فرهنگی سخت به آن احتیاج داشت. بهگفتهی آرارات سکاریان، دانشجوی ارمنی ساکن استانبول که بازدیدکنندهی جشنوارهی کتاب و در ضمن جوانترین کارمند انتشارات ارمنی «ارس» است: «تشنگی بیحد و حصری برای کشف شیوههای بهتر زندگی کردن و راهحلهای جدید اجتماعی در نمایشگاه موج میزند.» او میافزاید: «دوست آلمانیام آنقدر این شهر را تبلیغ کرد که بالاخره راضی شدم تا برای اولین بار از این شهر بازدید کنم. باید صادقانه تأیید کنم که این شهر مرا مجذوب خود کرده است. ما حدس زده بودیم که کتابهای نویسندهی معروف ارمنی – مگردیک ماگوسیان – از استقبال خوبی برخوردار خواهد شد و تعداد زیادی از آثارش به فروش خواهد رفت، ولی توقع نداشتیم که ناچار شویم از همان روزهای اول برای آوردن کتابهای بیشتر، سفارش محمولهی جدید کتاب را به دفتر مرکزی در استانبول ارسال کنیم.» شگفتزدگی دانشجو و کارمند انتشاراتی فوق از سرزندگی شهر اصلاً منحصر به او نبود. دیار بکر، شهری است نادیده گرفته شده که حتی مردم ترکیه نیز بهندرت به خود زحمت میدهند تا به این شهر دورافتاده در انتهای جنوب شرقی کشور بروند. تصویر اولیه از منطقهی کردنشین دیار بکر چندان خوشایند نیست و سرزمینی خشک و بیحاصل را در ذهن تداعی میکند که سرشار از بحرانهای سیاسی و عقبماندگی اقتصادی است. اغلب مردم ترجیح میدهند که از این فضای اجتماعی دوری گزینند. با همهی این تفاصیل پیشداورانه، جشنوارهی کتاب دیار بکر برای اولین بار با انرژی تمام بر پا شده است و سالن بزرگ «تویاپ» که در طول سال مکانی برای عرضهی ماشینآلات کشاورزی است، میزبان نزدیک به ١٣٠ دفتر انتشاراتی ترکیه بوده است. علاوه بر حضور انتشاراتیهای پروپا قرص ترکیه که برای علاقهمندان کتاب، مجموعهی متنوعی از آثار ادیبان مطرح کشور نظیر «اورهان پاموک» و «الیف شفق» را در کنار نویسندگان کلاسیک جهان مثل «کافکا» و «پائولو کوئیلو» تدارک میبینند، جشنوارهی دیار بکر میزبان انتشاراتیهای مستقل با گرایشهای رادیکال چپ و حتی مذهبی و از همه مهمتر کردی نیز بوده است. طی یک هفته، نزدیک به صدهزارنفر از اهالی دیار بکر و مناطق اطراف از جشنوارهی کتابهای ترکی و کردی دیدن کردند و با اشتیاق کامل به خرید وسیع کتابهای ارائهشده همت گماشتند. جشنوارهی کتاب دیار بکر، طبق روال نمایشگاههای کتاب در ترکیه، در درجهی اول بهانه و فرصتی برای خرید و فروش مستقیم کتاب است. انتشاراتیهای ترکیه که در مقایسه با انتشاراتیهای عظیم اروپایی از تنوع و تیراژ کمتری برخوردارند، میدانند که اغلب خریداران کتابهای آنها قدرت خرید پایینی دارند. آنها از فرصت پیشآمده در جشنوارهها بیشترین استفاده را میکنند و با تمهیداتی چون ارائهی کتابهای تازه چاپشده با نصف قیمت پشت جلد، بازدیدکنندگان جشنواره را به خرید هر چه بیشتر ترغیب میکنند. بازدیدکنندگان معمولاً کیفهای پلاستیکی تزیینشده با طرح جشنوارهی دیار بکر را پر از کتابهای مربوط به دستور زبان، آثار شاعران و گاه رمانهای مختلف میکنند. کتابهای شعر بهخاطر سابقهی دیرینهی ادبیات شفاهی در منطقه از ارزش و احترام بالایی برخوردار هستند. در این میان خرید کتابهای مربوط به تاریخ سیاسی و اجتماعی اروپا و حتی فلسفه نیز از رونق نسبی برخوردارهستند. دفاتر انتشاراتی، بر این واقعیت تاکید میورزند که منطقهی کردنشین دیار بکر نسبت به دیگر مناطق ترکیه، گرایش و علاقهی فراگیری به کتابهایی با مضمون سیاسی و اجتماعی دارند. آقای «قاضی برتان»، مسئول یکی از صدها انتشارات کوچک متمرکز در استانبول میگوید: « خوانندگان کتابها در دیار بکر بهشکل خارقالعادهای با علاقهمندان کتاب در استانبول تفاوت دارند. اینجا مردم در جستوجوی کتابهایی هستند که به راهحلهای سیاسی و شیوههای جدید زندگی اشاره دارند. برای مثال کتابهای نویسندهی معروف سویسی، پی.ام و اثر تازهاش بولو بولو که مُبلغ مدینهی فاضلهی آنارشیستی است، با استقبال وسیع کتابخوانان کرد روبهرو شده است.» کارمند انتشاراتی مستقر در استانبول که کیوسکی را در جشنوارهی دیار بکر برای کتابهای شرکت خود تدارک دیده است میافزاید: «ناگفته نماند که ترکیه برای زدودن محدودیتهای ایجادشده توسط کودتاهای نظامی دههی ۸۰ میلادی راهی طولانی و زمانی دراز را از سر گذرانده است. به همین دلیل شاهد اشتیاق فراوان برای دانستن و کشف راهها و احتمالات جدید هستیم. شاید کتابهای سیاسی و مذهبی به این دلیل کنجکاوان و طرفداران بیشتری دارند که اجازهی چاپ و عرضه نداشتهاند.» جمعیت زیادی از دختران باحجاب در اطراف میز نویسندگانی حلقه زدهاند که برای امضای کتابهایشان آمدهاند.
انتشاراتیهای کردی نظیر «اوستا»، «نوبهار» و «بلکی» که معمولاً توانایی رقابت و حتی حضور در جشنوارههای کتاب در شهرهای بزرگ ترکیه را ندارند، از موقعیت ایجادشده در جشنوارهی کتاب دیار بکر بهخوبی استفاده کردند و بهگونهای آشکار در مرکز توجه و علاقهی اکثریت بازدیدکنندگان منطقهی کردنشین قرار گرفتند. جمعیت بزرگ و متعجبی در کنار کیوسک فروشندهی بلوزهای آستینکوتاه گرد آمدهاند. آنها با خرسندی تمام شاهد ابتکار فروشنده هستند که با طراحی بازیگوشانهی بازی با کلمات کردی روی بلوزها، به تبلیغ هر چه بیشتر زبان کردی دامن زده است. کمی دورتر روی پارچهی بزرگی به زبان کردی نوشته شده است: «خواندن یعنی آینده». در گوشهی دیگر سالن نمایشگاه، شهردار جوان دیار بکر در حال پخش مجانی کتابهای کردی در بین کودکان و نوجوانان است و همزمان با آنها، انتشاراتیهای ترکی مشغول بستن قرارداد ترجمه و برگردان کتابهای کردی با همکاران کرد خود هستند.
منبع:
تا حالا فیلم «سوپر» دیدهاید؟اگر از شما بپرسم تا حالا فیلم سوپر دیدهاید، چه پاسخی میدهید؟ اگر از من بپرسید فیلم سوپر چیست؟ میگویم حتماً اصطلاحی که نسل ما از آن استفاده میکرد، با اصطلاح نسل شما فرق میکند. منظورم فیلم سوپر، فیلم سکسی، فیلم صحنهدار و پورن است. منظورم این دسته از فیلمهاست. حالا دوباره سئوالم را میپرسم: تا حالا فیلم سوپر دیدهاید؟ در برنامهی امروز دنبال یک پاسخ برای این سئوال میگردم: آیا تماشای فیلم سوپر برای شخص و برای جامعه مفید است یا مضر؟ جوابی که ارائه میدهم، جواب شخصی من نیست، بلکه انعکاس نظرات و تجربیات سکسدرمان و رواندرمان معروف، وندی مالتز (Wendy Maltz) است که در تارنمای آلترنت در ماه می گذشته به ثبت رسیده است. وندی مالتز و همسرش لاری مالتز کتابهای زیادی را در زمینهی جنس و جنسیت منتشر کردهاند که یکی از معروفترین آن دام پورن، مبانی و راهکارهای خروج از مشکلات پورنوگرافی است، اما قبل از این که نظرات این سکسدرمان را برایتان مطرح کنم، مطلبی را از خبرگزاری برنا تحت عنوان «سرکی در سایتهای مذهبی» میخوانم. ممکن است طرح این مطلب برایتان تعجب برانگیز باشد، اما در عین این که شما را دعوت به صبر و حوصله میکنم، از شما میخواهم که از پیشداوری و قضاوت زودهنگام هم پرهیز کنید. خبرگزاری برنا، واحد پاسخگویی به سئوالات دینی، چنین سئوال و جوابی را در تارنمای خود در دیماه سال گذشته به ثبت رسانده است: سئوال: میتوانم فیلم عاشقانهی صحنهدار ببینم؟ همیشه با دیدن فیلم عاشقانه مورد هجوم هوسهای خود قرار میگیرم و فکرهای زشت به سراغم میآید. گناه این مسئله چقدر است؟ برای مقابله چه باید کنم؟ پاسخ: نگاه به نامحرم، یا فیلم و یا منظرهای که انسان را به تخیلات شیطانی و هوسهای آلوده دچار میسازد، جایز نیست. بلکه گناهی است که کمکم باعث تاریکی دل، سلب توفیق و قساوت قلب میشود. البته کسی که ایمان قوی داشته باشد، از دیدن چنین فیلمهایی دوری میکند. چون خود را در برابر خدا مسئول میداند. نگاه کردن ، مقدمهی اشتغال فکر و خاطرههای مربوط به آن است و نیروی تخیل را تحریک میکند. پس از نگاه، صحنههای مهیج در ذهن باقی میماند و احساس و ارادهی انسان را تحت سلطهی خود درمیآورد و انسان پیرو شهوات خود میشود. از اینرو گفته شده است، نگاه راهبر دل، دام شیطان، بذر شهوت و رویشگاه فسق و فجور است. این مطلب را در ذهن خود داشته باشید. و بعد از این که نظرات وندی مالتز را برایتان مطرح کردم تصمیم مسلماً با شما خواهد بود. وندی مالتز در مقالهای با عنوان آیا پورن برای شما بد است؟ با طرح تجربیات خودش از سالها پیش بهعنوان سکسدرمان، به بررسی تأثیرات پورن بر زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی افراد پرداخته است. وی در نقل قولی از یکی از مراجعان خود، پورن را یک خروجی آسان دانسته است. یک خروجی یکطرفه که با حرکت سرانگشتانی روی صفحهی کلید از طریق اینترنت در اختیار فرد قرار میگیرد. همین مراجع در عین حال اذعان کرده است که در عمق وجودش میداند که کاری اشتباه و ناپسند انجام میدهد. میداند که اعتیاد او به تماشای فیلمهای سکسی بر رابطهی او با همسرش تأثیر منفی میگذارد و هربار با خود عهد میکند که دیگر سراغ این کار نرود. اما پیش از آن که خودش متوجه شود، دوباره پشت میز نشسته است و در صفحهی مانیتور خود غرق میشود. به گفتهی مالتز در اواسط دههی هفتاد میلادی، وقتی که او کار مشاورهی خود را شروع کرده بود، مراجعانی از این قبیل بسیار نادر بودند. زیرا به دست آوردن فیلمهای سکسی کار آسانی نبود. اما حال با توجه به انقلابی که در صنعت ارتباطات رخ داده، پورنوگرافی به بخش قابل توجهی از اقتصاد تبدیل شده است، بهطوری که سالانه سیزده میلیارد دلار در آمریکا و صد میلیارد دلار در دنیا درآمد این صنعت است. بنابر گزارش تارنمای اینترنت فیلتر ریویو، چهل میلیون آمریکایی حداقل یکبار در ماه به سایتهای پورنوگرافی مراجعه میکنند. برخی از این مراجعان فقط چند دقیقه در این سایت به جستوجو مشغول هستند، برخی مراجعان هر روزهی این تارنماها هستند و زمان جستوجوی آنها به پانزده ساعت در هفته هم میرسد. خوب است که بدانید یک سوم تمامی دانلودها در ماه و یک چهارم همهی جستوجوهای آنلاین در روز به پورن اختصاص دارد. آکادمی آمریکایی وکلای ازدواج و سازمان بریتانیایی نیلسون نت راتینگز پورن را به عنوان یکی از علل عمدهی طلاق و مشکلات روابط صمیمانه اعلام کرده است. در مجموع نیمی از کاربران پورنوگرافی، گزارشهایی از عواقب و تأثیرات منفی این عمل ثبت کردهاند. به همین دلیل پاتریک کارنس (Patric Carnes)، کارشناس اعتیاد جنسی، اعتیاد به پورنوگرافی را جدیدترین و چالش برانگیزترین مشکل سلامت روانی در این دوره نامیده است. مالتز با بیان تجربیات شخصی خود در رویارویی با پورن و استفاده از آن در سکسدرمانی، در اوایل دوران کاری خودش از پورن به عنوان روزنهای به دنیای لذت بزرگسالان و نوعی سرگرمی رهاییبخش و آزادکننده برای بزرگسالان یاد میکند. در اوایل دههی ۸۰ میلادی، وقتی مالتز بعد از کار اصلی خود به عنوان مشاور ترک اعتیاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی بهعنوان مشاور سکسدرمان شروع به کار میکند، از پورنوگرافی به عنوان وسیلهای برای آموزش مراجعان خودش استفاده میکند. بعد از چندی در اواسط دههی هشتاد میلادی، بعد از این که به درمان گروهی از نجاتیافتگان سوء استفادههای جنسی میپردازد، به این نکته واقف میشود که بسیاری از عاملان سوء استفادههای جنسی از پورنوگرافی بهعنوان الگو برای رفتارهای خودشان استفاده میکردند. براساس تحقیقات مالتز و همسرش، اعتیاد به پورنوگرافی همانند اعتیاد به مواد مخدر است. با این تفاوت که پورن قابلیت نفوذ با چندین رویکرد را در مخاطب دارد. پورن همیشه نوعی تازگی، هیجان، فرار، تسلط و آرامش را با خود میآورد. این یافته پاسخ به این سئوال است که چرا پورن کاربرانی از همهی گروههای سنی و طبقاتی جامعه را دربرمیگیرد. مالتز معتقد است که پورنوگرافی خطری برای بهداشت عمومی جامعه هم هست. به گفتهی وی، پورنوگرافی از فرم شخصی و خانوادگی خودش خارج شده و تبدیل به یک معضل اجتماعی شده است. معضلی که قادر به صدمه زدن به احساسات، عواطف و روابط بین زنان و مردان و کودکان است. به گفتهی این پژوهشگر، تنها راه جلوگیری از گسترش مشکلات مربوط به پورنوگرافی، بالابردن سطح آگاهی مردم و جامعه دربارهی این مشکل است. بوسه در تاریکی - ۴۷بوسه در تاریکی
حرفم تمام نشده، رفته بود. کمی بعد صدای جیغ و داد و پرویز داوودی افتاده بود کف مرطوب چادر و داشت جان میداد. با یک مشت، اتفاقی یا نه – چه کسی میتواند بگوید- ایرن را هم نقش زمین کرد. صندلی جمال مقدم هم وارونه شد. یوسف رحمانی رفت طرف درگیری. خواست جواد را آرام کند. مشتی خورد به پوزهش. قربانیان افتاده بودند داشتند جان میدادند. رضا، عملهی سابق کابل کش که از دیوانهخانه گریخته بود، آمد جلو. مشتی کوبید به صورت جواد و او را نقش زمین کرد. خسرو دانش را هم که داشت عکس میگرفت پرت کرد زمین و چند نفر دیگر را هم که نمیشناختم، زد. خوشحال بودم که این آدمها را نمیشناختم. وزش باد شده بود توفان. برزنت چادر و پایهها میلرزید. چرا نمیرفتم خانه. اول رفتم سراغ رعنا و ازش پرسیدم:"با یه موز تو کونت چهتوری؟" پیش از آنکه جواب بدهد رفتم و در گوش وحید وفایی داد زدم:"پخ، جمال مقدم این جاس." چنان وحشت کرد که از رو صندلی پرید و افتاد زمین. میخواستم چیزی هم به گیتی بگویم و به رزیتا که گنگ و گم به رو به رو خیره بود، اما جلوی خودم را گرفتم. فکر نکنم مرا میشناختند. چرا با دو زن که مرا بیگانه میدانند، مهربان باشم؟ رفتم طرف خروجی. مریم، زن رضا زد رو شانهام و گریان گفت:"آگا پالسی، آگا پالسی، زلوی لشا لو بگیل. اون دوباله دیوونه سده. همهلو داله میزنه.کمک کن."
از چادر زدم بیرون، رفتم طرف بوئل. چه هوایی، چه هوایی. باران سیلآسا میزد. اما هیچ چیز نمیتوانست جلوی مرا بگیرد. پیش به سوی جزیرهی محبوب خودم. درست وقتی خواستم کلاه به سر بگذارم، صدای کرکنندهای شنیدم. برگشتم، چادر فرو ریخته بود. با همین نیمه توفان. حالا من باید شاهد این ماجرا باشم. با علاقه ایستادم به تماشا. چند شبح از زیر چادر فروریخته خزیدند بیرون. لیلا، کارآگاه رحمانی، بیژن مریض عضله، گیتی، مریم و چند حیوان دیگر که – خوشبختانه- نمیشناختم. همهشان درب و داغان. جیغ میکشیدند از ناباوری و وحشت. بعضیشان داشتند با تلفن همراه حرف میزدند. گیتی با بارانی به دست دوید در تاریکی شب. سه ربعی طول کشید تا همه چیز آرام گرفت. کسی نمرد، بیست نفر زخمی شدند که شش نفرشان زخم شدید برداشته بودند و یک نوزاد گم شده بود. آمبولانسچیها، همان بیژن و همان همجنسگرای گامبو، ماموران پلیس – یکیشان مجید طرفدار پرسپولیس و استوار انصاری دیوث-، آشغالهای تلهویزیون – یکیشان یوسف زهرمار-؛ هر کدام به کاری مشغول. داشتم با یکی که ادعا داشت طرفدار پرسپولیس است حرف میزدم که گفت رفیقاش یوسف نتوانسته بیاید، چون پس از شکست پرسپولیس خودش را خانه نشین کرده و سه هفته مرخصی مریضی گرفته است. همان زمان یوسف آمد و ازم خواست به مصاحبه رضایت بدهم.
یکباره تصمیم گرفتم که حالا وقتاش رسیده تا دوباره بر اساس تاکتیک حساب شده، سر و کلهم را در تلهویزیون نشان دهم. به زودی کتاب به بازار خواهم فرستاد و این کار بدی نیست برای تبلیغ. یوسف چراغ دوربین را روشن کرد و گفت "پنج شماره میشمرم." بعد از پنج شماره گفت "اینجا کنار کوشیار پارسی ایستادهایم که شاهد ماجرا بوده است. کوشیار، زخمی شدی؟" گفتم:"خوشبختانه نه. تازه اومده بودم بیرون که چادر افتاد. میخواستم برم خونه بشینم رو کتاب تازهم کار کنم که بهار در مییاد. اسم کتابو نمیتونم بگم متاسفانه. اما یه رمان عالی و چاق و چلهس."
پنج شماره دیگر به دوربین نگاه کردم تا چراغ خاموش شد.
سیگاری روشن کردم. رحمانی آمد کنار من و بعد از او لیلا. همهی آرایش پلی بوی به هم ریخته بود. گریه میکرد. باورت میشود؟ "جمال دوباره قربانی شد. ستون چادر خورد تو سرش. مهلت پیدا نکرد بتونه از تو صندلی چرخدار فرار کنه." خودش را پرت کرد به آغوش من و گریه کرد. نوک پستاناش را از پشت همان لباس چرمی موتورسواری و بلوز زیر آن احساس میکردم. یام یام. رحمانی با حسادت نگاه میکرد. مژده، زن یوسف جیغکشان آمد طرف او:"بچهمو پیدا کن. بچهمو پیدا کن. شوهرم بیهوش افتاده. بچهم گم شده." خودش را انداخت به آغوش کارآگاه و گریست. رحمانی به من گفت:"ادعا میکنه بچهش گم شده." بعد با صدای خفهای گفت:"ما بچه پیدا نکردیم." خیال میکرد که زن دیوانه شده و بیهوده دارد جیغ میکشد. گفتم:"سرکار، یه بچه اونجا بود."
کلاه به سر گذاشتم و بوئل را روشن کردم. کمی بعد تو جاده بودیم. اول من، پشت سرم یوسف رحمانی و پشت سر او لیلا با مینی. باد تندی میوزید و باران شدیدی میبارید. زدم به سرعت. بعد از بیست دقیقه جلوی خانهی لیلا نگه داشتم. یوسف و لیلا بعد از مدتی جایی پیدا کردند برای ماشینشان. در حالیکه داشتند دنبال جا میگشتند، سیگار روشن کردم. تو شهر باران کمتری میبارید. رحمانی پرسید:"واسه چی اومدیم اینجا؟ پس اون بچه چی میشه؟"
باز کرد. رفتیم بالا. گفتم:"لیلا تو برو خونه بخواب. چن روز دیگه بهت سر میزنم. حالا باس بخوابی."
کوبیدم به در:"گیتی...! درو وا کن! بازی تموم شده!" مشکل توانستم جلوی خندهم را بگیرم. "پلیس اینجاس! و ادبیات!"
رو زمین نشستیم و سیگار کشیدیم. رحمانی پس از دقیقهای سکوت گفت:"به نظرم همهی دنیا دیوونه شده. شاید هم من خل شدهم. این اواخر اوضاع برگشته یه جورایی. همه جا یه اتفاقایی میافته که با خودم فکر میکنم انگار یه دستایی از اون بالا تو کاره..." - گردش جهان یوسف، گردش جهان. من این احساس رو میشناسم. فرقش اینه که من تو همهی زندگیم با این احساس سر و کار دارم. همیشه میدونستم که یه دستایی از اون بالا دارن بامون بازی میکنن، لذت هم میبرن. - اون دستا مال کیه؟
دنبال تلفن همراه گشت. گفتم:"ولش. گیتی بلایی سر بچه نمییاره. مث بچهی خودش دوس داره. شایدم بهتر باشه گیتی اونو بزرگ کنه. میدونی چیه؟ بچه رو بذاریم همینجا. عملیات رو تموم میکنیم و میریم خونهمون."
این رحمانی حاضر است برود خانه و بچهی بیپناه را بگذارد در چنگال بچهخوار. آن بچه مال خانوادهی زهرمار است. خودش یکی از آن زهرمارهاست. مردم قوم باید با قوم خودشان باشند. خویشی خونی داشته باشند یا نه. به ساعت مچی نگاه کردم. پس گرفته بودم. دوهزارتا آب خورده بود تعمیرش. این را میگویم کلاهبرداری. دوهزارتا برای تعمیر ساعت مچی. بیهوده نیست که جهان سرمایهداری دارد فرو میریزد. پول بی ارزش شده است. وقتاش خواهد رسید که ارزش پولمان بیشتر شود. آنوقت همهمان ثروتمندیم. همه یک پورش یا فراری میگذارند زیر پا. خانهای، باغچهای و سه بار تعطیلات تابستانی و زمستانی. تنها چیزی که عوض نمیشود، دستمزد پزشکان و وکیلهاست. نشسته بودیم تو راهرو. سیگارم را خاموش کردم. رحمانی هم خاموش کرد. گفتم:"یه خانمی اینجا رو تمیز میکنه."
ساکت ماندیم. قابل تحمل نیست بودن با کسی که خوب نمیشناسی. گفتم:"سرکار، کتاب متابی چیزی خوندی؟"
خندید. خوب که توجه میکردی و میدیدی، خندهی آزارندهای داشت. خندهی آدم معمولی صدایی دارد که هیچ ربطی به شادی و یا احساس وابسته به آن ندارد. تپش قلبام بد نبود. درد گردن قابل تحمل بود. درد شکم اضافه شده بود. امیدوارم وقت ریدن نباشد. حوصله ندارم در خانهی لیلا را بزنم و بروم تو مستراحاش برینم. دوست دارم تو خانهی خودم برینم. آخ که چه احساس عالی سبک به آدم دست میدهد وقتی بنشیند و خودش را خالی کند. هیچ کاری بهتر از این نیست. به همین دلیل است که سفر نمیروم. مجبوری بیش از یک بار در مستراح غریبه خودت را خالی کنی. چه کثیف. خدا میداند چه کسی پیش از تو آنجا بوده است. تکههای خشکیده که چسبیدهاند به دیواره. شتک شاش بر همه جا. دلم نمیخواهد به چیزی که از سوراخ دیگران بیرون آمده نگاه کنم. به من چه. آنچه از سوراخ خودم بیرون میآید، دست کم سندهی یکدست خوشگلی است و گاهی نیز اسهالی دلپذیر. اما کار رودهها همیشه دست خودت نیست. سالم باشی یا نباشی. چه حرامزادههای خودخواهیاند این رودهها. به چه دردی میخورند. اگر بدون آن میشد ادامه داد، میکشیدمشان بیرون. چه جالب، درد شکم رفع شد. رحمانی پرسید:"این لباس موتور سواری گرونه؟"
بلند شد و رفت پایین. آنجا نشسته بودم. سیگاری روشن کردم. این لیلا عجب گوسالهی احمقی بود. تو رختخوابش دراز کشیده در حالی که جمال مقدم تو بخش فوریتهای پزشکی خوابیده. هنوز هم میگویم: دختران جوان امروز توخالیاند. بیشترشان. تنها فکر میکنند: بپریم تو رختخواب، فردا همه چی دُرُس میشه. یا پیشداوری میکنم. به من چه مربوط که پیشداوری دارم. پیشداوری آدم را میسازد. فراموش نکن اینرا. آخ، آن ترانهی دلخواه به ذهنم نمیآید. ملودی نرم و آرامبخشی که آدم را آرام میکند. این هم از آن حرفهاست. ویراستارم خواهد گفت "نمیشه اینو بگی." یا اصلن چیزی نمیگوید، زیرا جا زده است. گفتم که؛ عقل و شعور را نباید در دختران جوان سراغ بگیری. یعنی لیلا حالا خوابیده تو بستر؟ یا بدون آنکه رحمانی یا من فهمیده باشیم، سارا رفته به آپارتمانش و دوتایی حشری تا مغز استخوان مشغول کثافتکاریاند؟ سارا در حال جلق زدن کس و کون لیلا را میلیسد و لیلا از نوک پستانهاش نیشگون میگیرد و نعره میزند: آره... آره... سارا... اونجا... اوه عزیزم... آهان... آره... سارا... سارا... دارم مییام... سارا... عزیزم. بهتر نیست در خانهی لیلا را بزنم و خودم را قاطی بازیشان کنم؟ سارا را خوب و محکم و طولانی از پشت بگایم؟ نه، با این لباس و کلاه زیر بغل نمیشود از گاییدن لذت برد. رحمانی برگشت با دو آجان. در این زندگی طولانی، هیچکدامشان را ندیده بودم. نه یوسفی بود و نه همسایهی تازهای با تلفن همراه کهنه، یا جانوری از این دست. به راستی نمیشناختمشان. به نظرم آدمهای جالبی هم نمیآمدند. هیچکدامشان هم نگفت که کتابهای من محشر است، که هست. هفتصدهزار خواننده که اشتباه نمیکند. باشد، قبول، چهارصدهزار. رقم درستی در دست نیست. خوانندههایی هستند که کتاب میدزدند و در آمار به حساب نمیآیند. گرچه میگویند که حدود دوازده در صد را تشکیل میدهند. به دیوثها گفتم "شب به خیر". یکیشان زیرلبی چیزی گفت که نشنیدم، آن دیگری چیزی نگفت. هوس شیرقهوه داشتم. چهارتا در روز مینوشم، اما نمیتوانم بگویم اعتیاد دارم. بدون شیر قهوه عصبی میشوم، گوشهگیر، پرخاشگر، غریب، شکاک، غیرقابل نزدیک شدن، غیرقابل کنترل و خلاصه نه آن آدم نرم و مهربانی که همیشه هستم. در حالت عادی نباید نگران من باشی. شوخ، شنگول، متعادل، آرام، مودب، محترم، موقر و کسی که انتظار هیچ بدی ازش نداری. در خانه شلوغ، اما بیرون از یک شوخی ساده هم خجالت میکشم. از شوخیهای اغراقآمیز و کثیف خوشم نمیآید. داوود کلیدساز آمد بالا، با جعبهابزار در دست:"سلام آقایون، لامپ کجا روشنه؟"
دقیقهای نکشید که در باز شد. وارد آپارتمان شدم. رحمانی و دو آجان هم آمدند. داوود گفت:"من بیرون منتظر میمونم."
آجانها آمده بودند در چارچوب در ایستاده بودند و یکیشان گفت که در آشپزخانه چیزی ندیدهاند. چه گوسالهای. نه او و نه همکارش و نه بالادستشان، نمیدانستند چه باید بکنند. گُهگیجهی مطلق. یکیشان آهسته گفت:"باس یه دکتر هم خبر میکردیم..." صورت سیزده سالهها را داشت و چشمهای یک آدمکش حرفهای. دیگری گفت:"این خانمه مریضه." از آن کونیهای کنار دریا بود که دورهی آموزش ِ کشتن با دست خالی و کوزهگری را با هم گذرانده باشد. اینجور آدمها را که میشناسی.
گیتی هنوز خیره بود. در خلسهی سامانتا. اگر کاری نمیکردیم، تا فردا صبح آنجا مانده بودیم. گفتم:"درد کوتاه مدت"، ته سیگارم را انداختم کف اتاق و لگد کردم. گفتم:"گیتی، تو دوباره باس بری دیوونهخونه. یالا پاشو جونور." وحشت کرد و بالا تنهش رو به بالا تکان خورد. گفتم:"بگیرینش. یوسف، تو بچه رو وردار." کسی کاری نکرد. عصبانی داد زدم:"خب یه غلطی بکنین دیگه. مث ماست وارفته دارین نیگا میکنین." از اتاق و از آپارتمان زدم بیرون. در راهرو ایستادم به لگد کوبیدن. داوود که داشت سیگار میکشید، گفت:"دوباره همدیگهرو دیدیم ها." - نمیشه راحت باشیم که.
از آجان جماعت به اندازهی فرنی سردشده بدم میآید. دلم میخواهد هفتهها، ماهها و سالها نبینمشان. بس است دیگر. کونی کنار دریا با حالت تهدیدآمیز پرسید:"چی؟"
کونی کنار دریا جیغ کشید:"آیییییی!" گیتی دستاش را گاز گرفته بود:"زنیکهی عوضی. آیییی." رحمانی با بچهی گریان در بغل آمد بیرون. معلوم بود که دلخور است. "اون زنیکه رو ببرین دیگه!" دو آجان گیتی را که سخت مقاومت میکرد، کشان کشان بردند. رحمانی گفت:"حالا با این بچه چیکار کنم؟" غر زدم:"ببر بده به بابا ننهش. چیکار میخواستی بکنی؟"
رحمانی پرسید:"تو هم میآی؟" - نه، یه بار اومدم واسه هفت پشتم بسه. اونم تو یه شب. کار خیریه به اندازهی کافی انجام دادم. میخوام برم خونه دیگه.
سیگاری روشن کردم. داوود زود کارش را انجام داد. خوب است که در این دور و زمانه آدمهای علاقهمند به حرفه وجود دارند. پرسید:"کلید کجاس؟"
نگرانی شدید اوباما و ملک عبدالله از ایرانملک عبدالله پادشاه عربستان، روز گذشته، سهشنبه در حالی که در کاخ سفید مهمان باراک اوباما بود درباره برنامه هستهای ایران ابراز نگرانی شدید کرد. باراک اوباما رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا و ملک عبدالله پادشاه عربستان سعودی دراین دیدار «حمایت قوی» خود را از تلاشهای بینالمللی برای محدود کردن برنامههای هستهای ایران ابراز کردند. به گزارش رویترز ، نگرانی این دو رهبر در حالی مطرح میشود که غرب معتقد است در برنامههای هستهای ایران نوعی «پنهان کاری» وجود دارد. اوباما و پادشاه عربستان در این دیدار همچنین درباره گفتوگوهای صلح خاورمیانه و شرایط امروز افعانستان و پاکستان به مذاکره پراختند و راههای مقابله با گروههای افراطی را بررسی کردند. کاخ سفید در بیانیهای اعلام کرده است هر دو رهبر درباره مسئله اتمی ایران بر تلاشهای گروه «١+٥» تاکید کردند و از ایران خواستند تا به تعهدات بینالمللیاش در شورای امنیت سازمان ملل متحد و آژانس بینالمللی انرژی اتمی عمل کند. همچنین در این دیدار هر دو رهبر ابراز امیدواری کردهاند تا در نتیجه گفتوگوهای مستقیم میان اعراب فلسطینی و اسرائیل هر دو در کنار یکدیگر و در صلح و آرامش زندگی کنند. عربستان یکی از سه غول بزرگ نفتی در منطقه خاورمیانه است که به گفته کاخ سفید از برنامه اتمی ایران بسیار نگران است. در حالی که هنوز مقامهای ایرانی درباره این گفتو گو واکنشی نشان نداده اند، خبرگزاری نیمه رسمی فارس گفتههای ملک عبدالله را «اظهاراتی گستاخانه علیه ايران» دانسته و به نقل از روزنامه فرانسوی فیگارو آورده، ملك عبدالله از ايران و اسرائيل به عنوان دشمنان عربستان یاد کرده است. پادشاه عربستان گفته است:« دو كشور در جهان هستند كه شایستگی و لیاقت موجودیت را ندارند؛ یكی ایران و دیگری اسرائیل.» به گفته فارس او این اظهارات را در جریان دیدار اخیر خود با «اروه مورن» وزیر دفاع فرانسه در جده مطرح کرده است. فرار شهرام امیری «مضحک» استیک مقام آمریکایی، ادعای شهرام امیری، دانشمند هستهای، مبنی بر فرار از دست ماموران آمریکا، که بنا بر ادعای تلویزیون ایران توسط «سازمان سیا» ربوده شده بود را «مضحک» خواند. به گزارش رویترز، روز گذشته، سهشنبه برای دومین بار فیلمی از تلویزیون رسمی ایران منتشر شد که شهرام امیری، دانشمند هستهای ایران در آن ادعا میکرد از دست ماموران آمریکایی «فرار» کرده و هر لحظه امکان دارد تا دوباره دستگیر شود. با این حال یک مقام ایالات متحده که نامش در خبر ذکر نشده، گفته است این برای هرکسی «مضحک» است که این فرد توسط ایالات متحده ربوده شده باشد. بنا به گفته او اینکه امیری چطور می تواند فیلم تولید کند «بر خلاف منطق بشر» است. این سومین فیلمی است که در یک ماه گذشته از امیری منتشر شده است. این فیلمها اخبار ضد و نقیضی را از احتمال «ربوده شدن او توسط آمریکا» و یا « نجات او توسط آمریکا» منتشر میکنند. شهرام امیری یک پژوهشگر است که در سازمان انرژی اتمی ایران کار میکرد. او سال پیش هنگام سفر حج در عربستان سعودی ناپدید شد. چندی بعد تهران از ریاض انتقاد کرد که به ایالات متحده در«ربودن» او از عربستان کمک کرده است. در اوایل ماه ژوئن تلویزیون ایران فیلمی را منتشر کرد که در آن فردی خود را شهرام امیری معرفی میکرد. او پس از ارتباط اینترنتی تصویری ادعا میکرد که توسط آمریکا «ربوده» شده و «شکنجه» میشود. اما بلافاصله فیلمی در شبکه یوتیوب منتشر شد که امیری این بار با سر و وضعی مرتب روبروی دوربین قرار گرفته بود و میگفت که برای ادامه تحصیل به آمریکا سفر کرده است. او گفته بود امیدوار است پس از ادامه تحصیل به ایران بازگردد. فیلم سومی که از او منتشر شده میگوید که از دست «عوامل» آمریکا فرار کرده و «پنهان» شده است. او ادامه داده که فیلمی که روی یوتیوب منتشر شده «دروغ محض» است و از نیروهای مدافع حقوق بشر میخواهد که برای بازگشت به ایران به او کمک کنند. او گفته است که از اجازه تماس با خانوادهاش در ایران برخوردار نیست و آمریکا را مسئول هر اتفاقی که برایش میافتد دانسته است. رویترز گزارش کرده با وجود اینکه هیچیک از فیلمها را به صورت مستقل تایید نمیکند، اما فردی که در تمام فیلمها ظاهر شده با عکسی که از او در رسانههای ایرانی وجود دارد، شباهت دارد. ایران اوایل ماه گذشته با احضار سفیر سوئیس در تهران از اسنادی صبحت کرد که نشان میدهند امیری توسط ایالات متحده ربوده شده است. احضار سفیر سوئیس به آن دلیل است که ایران و آمریکا سالها است باهم روابط دیپلماتیک ندارند و سوئیس حافظ منافع آمریکا در ایران است. در ماه مارس نیز شبکه خبری «ای بی سی» اعلام کرد، امیری به ایالات متحده فرار کرده است. بر پایه این گزارش او به شبکه جاسوسی آمریکا کمک میکرده است. تهران در ابتدا ارتباط امیری با برنامه هستهای جمهوری اسلامی را رد میکرد. غرب میگوید که ایران در تلاش برای گسترش سلاح هستهای است اما ایران همواره این اتهام را رد میکند. ایران سه ماه پس از ناپدید شدن شهرام امیری خبر افشای دومین سایت غنیسازی اورانیوم را تایید کرد و این باعث تنش بیشتر در مسئله هستهای ایران شد. افزایش تلفات نظامیان ناتو در افغانستانبا مرگ پنج سرباز خارجی در خشونتهای روز گذشته در افغانستان، شمار تلفات نظامیان بینالمللی در ماه جاری میلادی به ١٠١ تن رسید. این ماه پر تلفاتترین ماه از آغاز نبرد آمریکا و هم پیمانان این کشور در سال ٢٠٠١ میلادی علیه طالبان و القاعده در افغانستان است. ناتو افزایش شمار سربازان خارجی و توسعه عملیات آنان علیه شورشیان را عامل زیاد شدن تلفات نظامیان بینالمللی عنوان کرده است. گفته میشود بیشتر تلفات این نیروها توسط بمبهای دستساز کنار جادهای شورشیان که ساخت آن آسان و کم هزینه است، بوده است. بر پایه آمار نهاد موسوم به icasualties، ١٦٥٨ نظامی خارجی از آغاز جنگ نیروهای ناتو و ائتلاف به رهبری آمریکا در سال ٢٠٠١ تا پایان سال ٢٠٠٩ در افغانستان کشته شدهاند. با تکمیل اعزام بیش از ٣٠ هزار نیروی تازه از آمریکا و متحدانش در تابستان سال جاری، تعداد نظامیان بینالمللی در افغانستان به ١٤٥ هزار نفر خواهد رسید. حمله لباس شخصیها به کروبیمهدی کروبی، یکی از رهبران مخالفت دولت بعدازظهر سهشنبه هشت تیر در دانشگاه صنعتی شریف تهران مورد حمله لباس شخصیها قرار گرفت. تارنمای سحامنیوز، گزارش داده که او برای حضور در مراسم ختم پدر محمدرضا عارف، معاون اول محمدخاتمی، رئیسجمهور پیشین ایران به مسجد دانشگاه صنعتی شریف رفته اما پس از روبرو شدن با آنچه که این تارنما «عربدهکشی تعدادی اراذل و اوباش بسیجی» نامیده، از محل مراسم خارج شده است. ٢٣ خرداد ماه گذشته نیز هنگامی که مهدی کروبی به منزل آیتالله صانعی در قم رفته بود، لباس شخصیها به خودروی او آسیب رساندند و منزل آیتالله صانعی، مرجع تقلید شیعه را نیز محاصره کردند. مهدی کروبی پس از آنکه روز گذشته به دلیل حمله لباس شخصیها نتوانست وارد مسجد دانشگاه صنعتی شریف شود، در گفتوگو با سحامنیوز این رخدادها را «حملهها و توهینهای سریالی گروهی جیره خوار و حقوقبگیر که لباس بسیج را میپوشند» توصیف کرد. رئیس پیشین مجلس شورای اسلامی،گفت: «اگر زمان شاه یک شعبان بیمخ بود، اکنون این حاکمیت صدها شعبان بیمخ تربیت کرده است.» کروبی افزوده که اکنون بسیجیها «در دانشگاهها با دانشگاهیان برخورد میکنند، در مساجد مردم را کتک میزنند، در رایگیریها تقلب میکنند و در خیابانها به کشتار مردم» میپردازند. حمله به مهدی کروبی پس از انتقادات او به آیتالله خامنهای شدت گرفته است. کروبی در پیامنوروزیاش در آغاز سال ١٣٨٩، در انتقاد به علی خامنهای که از «کشتی نظام» سخن گفته بود، تاکید کرد که کشتی نظام جایش را به «قایق نظام» داده است. مهدی کروبی همچنین چند روز پیش نیز بدون اشاره به نام آیتالله خامنهای که خواستار «حفظ وحدت» شده بود، گفت که وحدت با «خشونت و تهدید و بازداشت» به دست نمیآید. حمله طالبان به پایگاه هوایی ناتو در افغانستاننیروهای طالبان صبح چهارشنبه به پایگاه هوایی نیروهای ناتو واقع در جلالآباد افغانستان حمله کردند که به کشته شدن هشت تن از آنان منجر شد. شبکه تلویزیونی سی ان ان ضمن اعلام این خبر به نقل از یک افسر ناتو گفت که نیروهای طالبان پس از منفجر کردن یک خودروی بمبگذاری شده در ورودی این پایگاه هوایی در جلالآباد با نیروهای امنیتی درگیر شدهاند. گفته میشود در جریان این درگیری حداقل هشت تن از نیروهای طالبان کشته شدهاند. همچنین دو عضو ناتو و یک مامور محلی افغان نیز در این درگیریها زخمی شدهاند. بر پایه این گزارش، ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان طی یک پیام که برای این شبکه ارسال کرده مدعی شده است که شش مرد مجهز به کمربندهای انفجاری وارد پایگاه شده و ٣٢ نفر را کشتهاند. سخنگوی طالبان همچنین اظهار کرده که «نبرد» در حال پیشروی است. این ادعا هنوز از سوی منابع مستقل و موثق تایید نشده است. سه وزیر دولت نهم نامزد ریاست دانشگاه آزادفرهاد دانشجو، عضو تازه هیأت امنای دانشگاه آزاد اسلامی امروز گفته که سه وزیر دولت نهم، نامزد ریاست این دانشگاه هستند. فرهاد دانشجو یکی از پنج عضو تازه هیأت امنای دانشگاه آزاد به خبرگزاری مهر گفته که در جلسه هفته آینده هیات امنای دانشگاه آزاد، «محمدسلیمانی، وزیر ارتباطات؛ علی احمدی، وزیر آموزش و پرورش و لنکرانی، وزیر بهداشت» در دولت نهم به عنوان نامزد ریاست دانشگاه آزاد مطرح هستند. او از «شجاعیفرد، میرزاده، ولایتی و جاسبی» نیز به عنوان دیگر نامزدهای ریاست دانشگاه آزاد نام برده و گفته که حداکثر تا سه هفته آینده رئیس تازه دانشگاه آزاد مشخص میشود. نسرین سلطانخواه، یکی دیگر از اعضای تازه هیأت امنای دانشگاه آزاد نیز روز گذشته خبر داده بود که جلسه هیأت امنا برای معرفی سه گزینه ریاست دانشگاه آزاد به شورای عالی انقلاب فرهنگی، ١٤ تیر برگزار میشود. در اساسنامه تازه که شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده، میرحسین موسوی از ترکیب هیأت موسس حذف شده و «شهابالدین صدر، نسرین سلطان خواه، محمد حسن شجاعیفرد، فرهاد رهبر و فرهاد دانشجو» به عنوان اعضای تازه معرفی شدند. اعضای قدیمی هیأت موسس دانشگاه آزاد را «میرحسین موسوی، اکبرهاشمی رفسنجانی، عبدالله جاسبی، عبدالکریم موسوی اردبیلی، سیدحسن خمینی، علی اکبر ولایتی، حسن حبیبی، محسن قمی و حمید میرزاده» تشکیل میدادند. فرهاد دانشجو همچنین گفته که خودش ریاست دانشگاه آزاد را نمیپذیرد. به گفته وی، جلسه هیأت امنای دانشگاه آزاد، با حضور «نصف + ١» اعضا رسمیت پیدا میکند. او ادامه داده است: «علاوه بر رئیس کنونی دانشگاه آزاد و چهار عضوی که از سوی هیأت موسس معرفی میشوند، وزرای علوم و بهداشت، رئیس نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاهها و پنج نفری که از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی تعیین شدهاند در هیأت امنای دانشگاه آزاد عضویت دارند.» جلسه هیات امنای دانشگاه آزاد در حالی قرار است هفته آینده برگزار شود که به نوشته روزنامه کیهان در جلسه هفته گذشته هیأت موسس قدیمی دانشگاه، میرحسین موسوی، نخست وزیر پیشین ایران که توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی از ترکیب هیأت موسس این دانشگاه کنار گذاشته شده بود، شرکت کرده است. روزنامه کیهان نوشت: آیتالله هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خبرگان گفت به دلیل غیر قانونی بودن مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی، از موسوی دعوت کرده تا در جلسه هیأت موسس حاضر شود. شورای عالی انقلاب فرهنگی پنجم اردیبهشت ماه گذشته، پس از ٤٠ ماه، اساسنامه تازه این دانشگاه را تصویب و برای اجرا ابلاغ کرده بود. هیأتهای موسس و امنای دانشگاه آزاد، اساسنامه تازه را دارای «اشکالات شرعی و قانونی» میدانند. روز شنبه ٢٩ خرداد ٨٩ نیز شعبه ٢٩ دادگاه عمومی مجتمع قضایی بهشتی تهران پس از شکایت هیأت موسس دانشگاه آزاد، دستور داده که اجرای اساسنامه تازه این دانشگاه که شورای عالی انقلاب فرهنگی آن را تصویب کرده، «متوقف» شود. یک روز پس از این تصمیم دادگاه، غلامحسین محسنی اژهای، دادستان کل کشور با ارسال نامهای به آیتالله صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه، حکم دادگاه را «غیرشرعی» خواند و خواستار دخالت او شد. آیتالله لاریجانی نیز با پذیرفتن درخواست دادستان کل کشور، دستور داد تا پرونده دوباره مورد رسیدگی قرار گیرد. دانشگاه آزاد، ۳۵۷ واحد دانشگاهی و مرکز آموزشی در ایران، لبنان، امارات متحده عربی، بریتانیا، تانزانیا و ارمنستان دارد. وسعت فضای آموزشی، پژوهشی، فرهنگی، اداری، بیمارستانی، درمانی و بهداشتی، ورزشی و رفاهی دانشگاه آزاد به ۱۴ میلیون مترمربع میرسد. مسئولین دانشگاه آزاد، تعداد دانشجویان این دانشگاه را یک میلیون و ۵۰۰ هزار نفر و تعداد فارغ التحصیلان آن را هم دو میلیون و ۸۰۰ هزار نفر اعلام کردهاند. انتقاد دادستان افغانستان از سفیر آمریکامحمد اسحاق الکو، داستان افغانستان از کارل آیکن، سفیر آمریکا در کابل به خاطر آن چه که وی «دخالت» در امور دادستانی افغانستان میخواند، انتقاد کرد. محمد اسحاق الکو در یک نشست خبری در کابل گفت: کارل آیکن بری سفیر آمریکا در افغانستان در بازدید از دادستانی به وی گفته است «معاون یک بانک خصوصی متهم به فساد را بازداشت کند و یا از از وظیفهاش کنارهگیری کند.» دادستان افغانستان گفت: معاون این بانک خصوصی از سوی سفیر آمریکا متهم شده است که با صدیق چکری سرپرست پیشین وزارت حج و اوقاف افغانستان که متهم به اختلاس است، همکاری کرده است. الکو گفت که دادستانی هیچ سندی در مورد این فرد که متهم به همکاری با آقای چکری شده، به دست نیاورده است و نمیتواند وی را بازداشت کند. چکری هم اکنون در بریتانیا است و دادستان افغانستان میگوید دادستانی این کشور از پلیس بینالمللی خواسته است صدیق چکری را بازداشت به دولت افغانستان تحویل دهد. دادستان کل افغانستان دستور کنارهگیری از مقاماش را از صلاحیتهای رئیس جمهوری و پارلمان این کشور دانست و افزود هیچ مقام خارجی این حق را ندارد استقلال کاری وی را زیر سئوال ببرد. سفارت امریکا گفته است آنها نمیتوانند در مورد گفتههای سفیر این کشور اظهار نظر کنند. دو هفته پیش یک معاون دادستانی افغانستان اعلام کرد دارایی ١٩ مقام بلند رتبه افغانستان که متهم به فساد هستند، مسدود شده است و داراییهای مسدود شده پس از حکم دادگاه به خزانه دولت واریز خواهند شد. حامیان دولت افغانستان همواره بر حامد کرزای فشار وارد کردهاند تا با موضوع فساد به ویژه در میان مقامات بلند پایه به صورت جدی برخورد کند، اما دولت افغانستان گفته است هر گونه اقدام در این راستا مستلزم همکاری جامعه بینالمللی است. بازداشت پنج نومسیحی در تهرانپنج نومسیحی به نامهای «افشین وفاداران، مهدی کربلاییعلی، امید کلیدرنژاد، علیرضا سیدی، فاطمه ترککجوری» جمعه ٢٨ خرداد ١٣٨٩ بازداشت شده و در بند ٢٠٩ زندان اوین در بیخبری به سر میبرند. تارنمای «رهانا» در گفتوگو با یکی از نزدیکان بازداشتشدگان که نامش فاش نشده، خبر داده که ٣٠ نفر از ماموران وزارت اطلاعات به صورت مسلح و به همراه شوک الکتریکی به منزل بهروز صادقخانجانی مراجعه کردهاند و پس از بازداشت این پنج نفر، مقداری از وسایل منزل را نیز با خود به همراه بردند. بر پایه این گزارش اتهامات نومسیحیانی که پیش از این بازداشت شدهاند، «ارتداد، اقدام علیه امنیت ملی، توهین به مقدسات اسلام و توهین به رهبر ایران» اعلام شده است. در قوانین ایران مجازات ارتداد، اعدام است. بهروز صادقخانجانی نیز یکی از نومسیحیانی است که چند ماه قبل بازداشت شده بار دیگر در تاریخ ٢٦ خرداد ماه بازداشت شده است. فاطمه ترککجوری که ٢٨ خرداد بازداشت شده، همسر این زندانی است. رهانا همچنین خبر داده که «یوسف ندرخانی» یکی دیگر از بازداشتشدگان مسیحی که هشت ماه پیش بازداشت شده همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرد. فاطمه پسندیده، همسر او نیز ١٧ روز پیش بازداشت شده است. این دو در زندان رشت در بازداشت هستند. این منبع که به دلایل امنیتی نامش فاش نشده گفته که «ما به برگزاری مراسم مذهبی میپردازیم اما از آن برداشت سیاسی میشود و با حکم ارتداد و اقدام علیه امنیت ملی روبهرو میشویم.» در ایران علاوه بر نومسیحیان، اقلیتهای مذهبی همچون بهاییان نیز با فشار و بازداشت و محرومیت از ورود به دانشگاه روبرو هستند. در تازهترین رخداد، هفته گذشته منزل بهاییان در روستای «ایول» مازندران تخریب شد. ایران بارها گفته که این اقلیتها را به رسمیت نمیشناسد و از آنها به عنوان «فرقههای ضاله» یاد میکند. صعود پارگوئه و اسپانیا به جمع هشت تیم برتربا پیروزی اسپانیا و پاراگوئه بر حریفان خود، هشت تیم راه یافته به مرحله یک چهارم نهایی مسابقات جام جهانی ٢٠١٠ مشخص شدند. در نخستین بازی سه شنبه دو تیم ژاپن و پاراگوئه مقابل هم رفتند که پس از ١٢٠ دقیقه بازی، تیم پاراگوئه موفق شد در جریان ضربات پنالتی و با نتیجه ٥-٣ تیم ژاپن، آخرین نماینده آسیا را از گردونه مسابقات جام حذف کند. در آخرین بازی مرحله یک هشتم نهایی نیز تیم اسپانیا با تک گل دقیقه ٦٣ داوید ویا موفق شد پرتغال را شکست دهد. نیمه اول این بازی با تساوی بدون گل خاتمه پیدا کرد. هر دو تیم موقعیتهای خوبی برای گل زدن به دست آوردند که از آن بهرهای نبردند. مرحله یک چهارم نهایی جام جهانی ٢٠١٠ پس از دو روز استراحت در روز جمعه و با بازی دو تیم برزیل و هلند آغاز خواهد شد. این بازی ساعت ١٦ به وقت محلی و در ورزشگاه نلسون ماندلا شهر پورت الیزابت برگزار میشود. در دیگر بازی این روز نیز که ساعت ٢٠:٣٠ به وقت محلی و در ورزشگاه ساکرسیتی شهر ژوهانسبورگ برگزار میشود دو تیم اروگوئه و غنا به جدال هم خواهند رفت. ساعت ١٦ روز شنبه نیز دو تیم آرژانتین و آلمان در ورزشگاه گرین پورت شهر کیپ تاون به مصاف هم رفته و در آخرین بازی مرحله یک چهارم نهایی هم پاراگوئه و اسپانیا از ساعت ٢٠:٣٠ و در ورزشگاه الیس پارک ژوهانسبورگ به رقابت با یکدیگر خواهند پرداخت. برگزیده سرمقالههای روزنامههای بامدادیاعتراض به یک گردهمایی
در این سرمقاله آمده است: «مدتهاست باب توهین و افترا باز شده و برخی به خودشان اجازه میدهند هر آن چیزی را که میخواهند بر زبان آورند که آخرین نمونه آن، تجمع مقابل مجلس شورای اسلامی در اعتراض به مصوبه مرتبط با دانشگاهها بود. در این تجمع جملات و کلماتی بر زبان تجمعکنندگان جاری شد که به صورت مستقیم مرکز قانونگذاری کشور را نشانه گرفته و اتهامات عجیب و غریبی را به نمایندگان مردم به ویژه هیات رئیسه نسبت داد؛ اتهاماتی که لازم است ریشهیابی و مشخص شود از سوی چه کسانی برنامهریزی، هدایت و اجرا شد.» در این سرمقاله میخوانیم: «هنگامی که برای برگزاری تجمع و راهپیماییهایی همچون روز جهانی کارگر باید از وزارت کشور مجوز گرفت، شعارها را هماهنگ و محل تجمع را مشخص کرد و پس از همه این موارد اجازه برگزاری راهپیمایی هم داده نمیشود، چرا و چگونه عده ای مقابل مرکز قانونگذاری کشور حاضر میشوند و هر آنچه میخواهند میگویند آیا این افراد مجوز قانونی برای این تجمع داشته اند و اگر پاسخ مثبت است چه نهادی متولی صدور این اجازه بوده و آنها از چه مرجعی درخواست مجوز کردهاند؟»
اختلافات در چشمانداز ٢٠ ساله
در این سرمقاله میخوانیم: «چگونه است كه در بررسی برنامه بسیار مهمی همچون برنامه پنجم توسعه كه قرار است دومین گام از چهار گام اساسی كشور برای نیل به اهداف سند چشمانداز ٢٠ ساله جمهوری اسلامی باشد، اینقدر دچار اختلاف نظر و تباین دیدگاهها هستیم؟» نویسنده سرمقاله افزوده است: «هر شخص و هر دولتی در سطح كلان از این حق برخوردار است كه نگرش خاص خود را به مسائل مختلف اعم از توسعه و پیشرفت و... داشته باشد اما وقتی پای مقولات اساسی و زیربنایی مانند برنامهریزی برای كشور به میان میآید، اتفاق و یكسویی تمامی مسئولان كشور از مجریان گرفته تا قانونگذاران و ضابطان، تنها راه موفقیت آن برنامه و جلوگیری از هرز رفتن منابع و سرمایههای كشور است.» نویسنده سرمقاله ادامه میدهد: «وجود و بروز اختلافات مبنایی میان نهادها و دستگاههای متولی تدوین و اجرای برنامههای پنجساله و یك ساله (بودجههای سنواتی) دغدغه آفرین شده است. چرا كه اگر اختلافها در حد برخی اهداف كمی و یا روشهای تخصیص اعتبار بود، امكان اغماض در برابر آنها و یا تفسیر این اختلاف دیدگاهها به تعاطی و تضارب افكار وجود داشت ولی درحال حاضر و با وجود سند بالادستی چشم انداز كه با صراحت از تمامی مسئولان كشور در دوران مختلف میخواهد به گونهای برنامه ریزی و عمل كنند كه كشور عزیزمان در افق ١٤٠٤ بر تارك كشورهای منطقه بنشیند، بروز اختلاف دیدگاههایی از جنس عدم توافق در پذیرفتن اصول و الزامات توسعه و یا نفی و نقد هر آنچه در برنامههای مصوب قبلی وجود داشته از هیچ یك از مسئولان پذیرفته نیست.» رکود سیاسی در عراق
نویسنده سرمقاله نوشته است: «آمریكاییها طی دو هفته اخیر روی توافق مالكی - علاوی تاكید دارند و میگویند تركیب دو فراكسیون كه ١٨٠ كرسی - بیش از ٥٥ درصد كرسیها - دولت قانون و العراقیه را در اختیار دارند، میتواند مدیریت عراق را در اختیار بگیرد. در حالی كه اگر این اتفاق بیافتد از یك سو كردها بهطور كامل حذف شدهاند و از سوی دیگر شكاف عمیقی میان شیعیان به وجود میآید چرا كه در این فرآیند به غیر از یك گروه شیعه- حزب الدعوه- بقیه گروهها- شامل مجلس اعلا، گروه صدر، گروه جعفری، گروه چلبی و گروه یعقوبی- حذف شدهاند این شكاف، شریك شیعه علاوی را در موضع ضعف قرار داده و به تمكین از خواسته فهرست العراقیه سوق میدهد.» نویسنده سرمقاله ادامه داده است: «مرجعیت مذهبی عراق با طولانی شدن فرآیند انتخاب نخست وزیر اعلام كرده است كه اگر طی چند روز آینده تكلیف این موضوع مشخص نشود، برای حل مشكل وارد میدان خواهد شد از آنجا كه مرجعیت سیاسی طبعاً با نگاه به وزن گروههای مختلف تصمیمگیری خواهد كرد، گروههای كوچكتر را حول محور گروه بزرگتر سوق میدهد این طبعا با انعطاف بیشتر گروه بزرگتر هم همراه خواهد شد.» سایر مطبوعات
سرمقاله امروز روزنامه دنیای اقتصاد با عنوان «تورم و تغییرات قیمت مسکن» تیتر مطالب و گفتوگوهای روزنامههای بامدادایران
بانی فیلم
تفاهم
جام جم
جمهوری اسلامی
دنیای اقتصاد
رسالت
کیهان
مردمسالاری
گفتوگویهای روز:
|
| Your requested content delivery powered by FeedBlitz, LLC, 9 Thoreau Way, Sudbury, MA 01776, USA. +1.978.776.9498 |